معذّبِ مذهبم؛ اگر نه، بلاتشبیه تلاوت بود آن نفَس کشیدنِ شما. «گلپا» هم آنجور نمیخوانْد؛ آنجور که زیرِ گوشِ ما نفَس میکشیدی.
موسمِ حصال گذشت
و تابستان تمام شد
و ما نجات نیافتیم.
خانه سیاه است (فروغ فرخزاد)، ۱۳۴۱
قرآنِ شاهی داشت به هامشِ همایونی؛ پشتِ جلدش خودِ میرپنج دو سه خط قلمی کرده بود بهپاسِ نوکریِ قدیم. ورق که میزدی، گوشهی بالای مصحفِ نهصد و بیست و سه، خوشخط نوشته بود: رسیدهام به بیست و سهی نُه، تولّدت شده زری.
زنش بود. خودش میگفت دورهی کشفِ حجابِ رضاخانی، وقتی هنوز خاطرخواهی به وصلت نچسبیده بود، شنبه به شنبه یک حلب روغنِ کرمانشاهی سُر میداده به سرکردهی قزاق، خاطرجمعی که دستِ اجنبی به پرِ چادرِ زری نرسد. میرآبِ باغش میگفت وقتی تعریف میکرد، به «زری» که میرسید شُل میگفت. واسه خاطرِ بغضش.
قصهی قبلِ زری از سن و سالِ ما رد بود. از دردِ کمر افتاد مریضخانه، همین اهریِ اولِ دربند، به ماه نکشید. مالِ کلیّهش بود. جنازهش را خودِ اسفندیارخان وسطِ باغ شُست. تا آنوقت هیبتش اینجور نبود؛ یعنی ما ندیده بودیم. از همان صبحی که گفت درِ باغ را سیاه بزنند، از سرِ تختِ روی حوضِ باغ که به نعشِ زری آب میپاشید، کمرش تا ماند، عصا شد قوّهی پاش، تا مُرد.
سپیدهنزده دستنماز که میگرفته، سر میگردانده به تختِ پردهدارِ منبّتِ گوشهی ایوان، یواشی میگفته صبحت بهخیر زری. امروزِ هفتاد و هفت، میرآبِ باغش گفت واسه نماز پا نشد. گفت آقا یک خندهای به لبش ماسیده بود، پنداری آنوقتهاست؛ زریخانم هم هست خدابیامرز.
از دلتنگی که حرف میزنم، حرفِ شبانههای مکرر نیست. یعنی هنوز… چشمِ مستِ خوابِ شما را دلم میخواست.
گر اجابت کنی و
گر نکنی
چارهی من دعاست
میخوانم
(سعدی)
کیارستمی، عباس، سعدی از دست خویشتن فریاد، (تهران: نیلوفر، ۱۳۸۷)، ص ۳۵۲
«دوستت دارم» سجلِ عاشقیست. همهی دار و ندارِ آدمهایی که یکوقتی دلشان قرص بوده به این «دوستت دارم». یکجورِ پدر دربیاری… باید بلدش باشی، راست توی چشمهای آدمت نگاه کرده باشی که ببینی چه گِردیِ چشمش پُرآب شده وقتی حواسش به حرفِ توست. باید شنیده باشی که بعدش چه شمرده حرف میزند، یواش…
سرمشق دستتان نمیدهم؛ بنچاقش هم بهاسمِ ما نیست؛ ولی حرمتِ حرف را باید بهقاعده گذاشت. دوستت دارم با «خوبم، شما چهطوری؟» توفیر دارد. دوستت دارم را باید جایی بگذاری که اگر قسمت نشد، تتمّهی زندگی بهجایش بمانَد و بروی. جایی که کاری برای آن چند ثانیهی بعدش نداشته باشی، برای آن وقتی که کج نگاهت میکند.
انگار خاطرمان را معطّلِ قصهی آن یک سیب کردیم. «دوستت دارم» یعنی دو نفری وسطِ شمشادهای بهشت، گرگم بههوا.


