سه نخ ماربرو پایه بلند

شما بلدی همچین از زندگیت بنویسی که آدم پیش خودش شامِ آخرِ شبِ آن خانه را بی‌غلط سفره بچیند. واردی؛ منتها مالِ ما این‌ریختی نیست. نه که بد گشته باشیم؛ ولی وقتی «توالت» واسه آقات مستراح باشد، واسه ننه‌ت رنگِ روی لبش… قصه‌ی خانه‌ت کتاب‌شدنی نیست.

بهاریه

این زورِ پشتِ عقربه‌ها، روزگارِ ماست. گاهیش خاطره‌ست؛ درد است؛ عا‌شقی‌ست؛ گاهیش روزِ نوست. نوروزتان به‌خیر.
کلاغِ قصه‌‌ی امسالتان عاقبت به‌خیر.

بریز

دوتا استکان که خورد، دست کشید به سبیلِ حنایی شده‌اش، گفت این‌جا نیستی. تلخیت هم از این زهرماری نیست. پای سینیِ عرق و ماست‌وخیار، چشم‌های پیرش گلِ‌سرخی بود. گفتم آشفته‌م آقاجان، واسه خاطرِ امروز.
گفت کارِ حالا نیست. به‌قولِ یارو گفتنی، اقلاً از مصدق به این‌ور همین بوده. قبل‌ترش هم که ملّت کتاب‌قصه چه می‌فهمیدند! تهِ مرافعه چیزی درنمیاد؛ بریز.
گفتم زور داشت. دو سال کالباس خوردم تا شد این… دادم دستِ آدمِ خارج‌دیده، انگلیسی‌بلد، حالا به‌حسابِ خودم. ورق زده، نوشته‌ام «مادرم گفت لابد خرج تولگی تا حالات هم میراثِ بابای هیچی‌ندارت بوده که کفنش هم سوغاتِ کربلا بود، چروکِ تنِ من هم ننه‌زاد». بعد همین آقا، همین که کتاب دستش بوده، کارش بوده، درآمده که: مادرِ خودِ حضرت‌عالی؟
حواستان هست آقاجان؟ یعنی خدایی ننه‌ت فلان بود؟ منتها شیک گفت؛ باکلاس. واسه چی؟ واسه دوخط نوشته؛ واسه ریخت‌ و روزمان که قصه برنمی‌داشت؛ هرچی. واسه این‌که ما چایی کم‌رنگ خوردیم جای ناشتایی و ناهار، می‌خورده به شکلمان.
آقام گفت دفعه سیّم بود از سر می‌گفتی. شمردم. فردا زنگ بزن به «دقت‌پورِ» اولِ جاده‌قدیم، بگو فلانی گفته کتاب‌ می‌فرستم مغازه، هزارتا مقبول چاپ کن. جلدش مقوا، کاغذش درخور. حرفِ قیمت نزن. این آخرش هم که گفتی ننه‌م چروکش واسه خاطر ما بود و فلان، خط می‌زنی. باز به غیرتِ همین یارو… تهِ این استکان‌ها آب بریز، تا صبح بوی سگ‌مُرده نگیرد.
فردا نه، پس‌فرداش حروف‌چینِ دقت‌پور وسطِ بازار به آقام گفته بود این‌جور که شازده‌ت نوشته، آدم حیا می‌گیردش. خدابیامرز عیالت چی کم‌گذاشت؟ خوبیّت نداشت این حرف‌ها، حالا ما می‌شناختیم، هیچی، چهارتا غریبه، چهارتا بچه‌محل، چشمشان به اسمِ روی مقواست. رسوایی، کاغذی که شد، حالاحالاها هست.
برگشتنی آقام درِ حیاط جُفت نشده گفت تف به روت.

پاره‌های شاعری ـ ده

آه از شوخیِ چشمِ تو
که خون‌ریز فلک

دید این شیوه‌ی مَردم‌کُشی و
یادگرفت

(هـ. ا. سایه)

تکه فیلم‌نامه ـ بیست و هفت

- اینارو آوردم که اگه یه‌وقت رفتی بچه‌هامو ببینی، بدی بهشون.
- یه چیزی بیشتر از چهارتا عروسکِ جک و جونور لازمه که اون بچه‌ها رو قانع کنی هنوز پدر دارن.

Inception (Christopher Nolan), 2010

تویی‌ت

جهنم همین‌جاست که هنوز… تلفنم که زنگ می‌زند، فکر می‌کنم تویی.

کامل و تندرست بچکان

اگر دلیلِ فشار به ماشه را ندانیم، قاتلیم؛ اما هر دلیلی موجه نیست. دلیلِ فشار به ماشه باید به‌اندازه‌ی دو[تا] کوه باورکردنی باشه.

کیمیایی، مسعود، جسدهای شیشه‌ای (تهران: اختران، ۱۳۸۷)، ص ۸۲

آفتاب که زد…

هیچ اگر سایه پذیرد…
ما همان سایه‌ی هیچیم.

سیدخلیل عالی‌نژاد

خوابی خانم؟

معذّبِ مذهبم؛ اگر نه، بلاتشبیه تلاوت بود آن نفَس کشیدنِ شما. «گلپا» هم آن‌جور نمی‌خوانْد؛ آن‌جور که زیرِ گوشِ ما نفَس می‌کشیدی.

تکه فیلم‌نامه ـ بیست و شش

موسمِ حصال گذشت
و تابستان تمام شد
و ما نجات نیافتیم.

خانه سیاه است (فروغ فرخ‌زاد)، ۱۳۴۱