فتو بهانه بود

این یک‌بار رو به ما کردی و چرخیدی و دستارِ سرت ول شد و افتاد و دلت باز شد و سبزِ نگینِ سرِ آویزِ گلویت، چشمِ مرغابیِ مردابِ دلم شد.
تو نگاهت جنسِ وسواسِ نجابت، خنده‌های الکی، دلبرکی…
من ولی آ…خ، هنوز عاشقِ آن عشوه‌ی خندانِ تو هستم.

جهنم

ما که بی دانه بندِ دامِ شما گردن‌گرفتیم. ما به جهنّم! دَم داده‌ایم به تنهایی، بخور می‌گیریم، بلکه نفَس‌تنگی رفت.
آن حوالی که خوشی، کسی هست سر بگیرد به ابرِ بهار… که نبار، رفتنش سخت می‌شود؟

پی‌نوشت

اگر رختِ خدایی برِ ما بود، دو خط هم گوشه‌ی کتاب می‌نوشتیم رفتن معصیت است، و هُم لایَدرِکون یا هرچی.

زنگ خراب است، در بزنید

دو سال شده، کم و زیاد، از ما بریده‌ای، اثاث بُرده‌ای خانه‌ی وصال…
من هنوز دربندم، نزدیکِ قبرستان.

بن‌بست

…همین‌هاست که آدم را کوچه‌گرد می‌کند.

شستِ پیر از نمِ آب

تو خیال کن رفته‌ای. خیال کن شلنگ به‌دست، آب‌گرفته‌ای پشتِ عاشقی، سرانده‌ای تا لبِ چاهک. من که می‌دانم این غبارِ مقیمِ تمامِ زندگی، خاکِ مانده از جای پای توست، باز هرکه سراغ گرفت، سر کج کردم سمتِ پنجره که یعنی رفت. تو خیال کن رفته‌ای.

قابِ چوبی بگیر دور صورتت

حالا واسه شما چهار‌ و چهل و پنج، واسه ما پنج ربع‌کم؛ واسه شما «سپهبد قرنی»، واسه ما فیشرآباد؛ شد دلیل که شما «سارتْر» را از آقاجانت بهتر بشناسی، ما نفهمیم چند مترش یک دست کت و شلوار می‌دهد بی‌آستر؟ اتفاقاً آن‌‌جا که می‌گفت: همین خدا برداشت همه‌‌ی قشنگی‌های دنیا را ریخت توی یک تابلو و جاودانه کرد و همه‌ی کتاب‌ها را بست*، پندارم شمایلِ شما را می‌گفت، وقتی می‌خندی.
حالا صفای شما با «بیورک»، غمِ ما با سوسن‌کوری؛ مزه‌ی عرق‌سگیِ ما پیاز، تَنگِ شرابِ شما، پَرِ ریحان‌بنفش؛ چه خیالی! سر بگیر بالا بخند.

* سارتْر، ژان پل، زیبایی‌شناسی، برگردان رضا شیرمرز، چاپ دوم، (تهران: آهنگ دیگر، ۱۳۸۵)، ص ۵۱

سه‌دکمه

شصت و هفت هشت ساله بود گمانم. نِشسته بود روی نیمکتِ پارک، یک جعبه‌ی نیم‌کیلوییِ شیرینی هم کنارِ دستش بود. شیرینی که نه، پای‌سیب. از این پای‌سیب‌های ارزان که کنارِ پیاده‌رو بساط می‌کنند و لایشان یک تکه سیبِ لهیده‌ی بدمزه‌ست، رویشان غرقِ خاکه قند. بازنشسته بود. بازنشسته‌ی گمرک یا دخانیات. به فرهنگی‌جماعت که گچ خورده باشد و هندسه و علم‌الاشیا درس داده باشد نمی‌خورد. کله‌ی معوّج و کم‌موی بزرگی داشت. سلمانی هم انگار پیدا نکرده بود یا دل‌ودماغِ سلمانی رفتن نداشت. فرِ پشتِ موهایش بلند شده بود، آن‌قدر که ردِ شانه‌ی خیسِ صبح را هنوز یادگار داشت. کتِ خاکستریِ رنگ‌ورو رفته‌ی ایرانیِ گشاد تنش بود، با ژاکتِ بافتنیِ سه‌دکمه‌ی سرمه‌ای زیرش. از همین چیزهایش معلوم بود بازنشسته‌ی گمرک است یا دخانیات. شلوارِ خاکستریِ چرک داشت با کفشِ چرمیِ ته‌لاستیکی که از آخرین‌باری که واکس خورده بود، یکی دو زمستانی می‌گذشت. سرش را گرفته بود پایین که رگه‌ی آفتابِ چموشِ در رفته از لای برگِ درخت به چشم‌های تَنگ‌کرده‌اش نرسد. پای‌سیب‌ها را از زیرِ درِ پاره‌شده‌ی جعبه می‌کشید بیرون، کاغذِ زیرشان را همچین با حوصله می‌کند، انگار چیزی زیرِ کاغذ قایم کرده باشند. شیرینی‌اش را خرد می‌کرد، می‌ریخت کفِ زمین برای سه‌تا یاکریمی که آن‌طرف‌تر می‌پلکیدند و باور کرده بودند از یک بازنشسته‌، آن‌وقتِ صبح، کارِ زیادی برای شکارشان ساخته نیست. نوک می‌زدند به خرده‌های پای‌سیب و خوششان بود.
گفتم هرروز این‌جا با پرنده‌ها صفا می‌کنید؟ گفتم بلکه نگاهم کند.
نکرد. حرف هم نزد حتا. پای سیبش را که خُرد کرد، گفت: نه، امروز تولّدِ زنم بود. زنم زیاد می‌آمد.

«آمدنی» نیستی انگار

دلِ خجسته «وَ اِن یَکاد» مکرر خواندیم، «واقعه» از بر، بلا نبینی.
خبر رسیده شما هسته‌ی خرمای یک رمضان نخ کشیده‌ای به‌هیبتِ تسبیح، ذکرِ لبت: خانه‌ات خراب… خانه‌ات خراب… !

«مبادا» منم، بی‌تو

ادبیاتِ این مملکت بی اثرِ «شاملو»، عینِ روزگارِ من است، وقتی تو نیستی.