به‌شرطِ وفا

ما فقه را پشتِ درِ حیاطِ شما خواندیم، اصول را زیرِ پنجره‌ی عمارت. رساله‌ی این فقیه، از مشقِ سرِپا این‌چنین شرمِ شریعت شد. اگر بیایی… اقتدا رواست. بی سجاده و مُهر و مکبّر. امامِ جمعه و شنبه تو باش. همه‌چیزِ روزگارمان به امامتِ شما.

تجریش؛ دو نفر

عزیز خدابیامرز ـ عزیزِ مادرِ مادرم و عنایت داییم نه؛ عزیزِ پایینِ سی‌متری ـ خیلی که هوای یکی قلنبه می‌شد توی سرش، می‌گفت «تخم‌سگ». از عیالش که حرف می‌زد، تخم‌سگ از دهنش نمی‌افتاد. جوری هم می‌گفت که آدم دلش می‌خواست تخم‌سگش باشد.
زنش رفته بود. بی کاغذ و طلاق. خودش هم با سیلِ شصت‌وششِ تجریش رفت. با پیرهن‌شلوار زد به آبِ پُرزورِ گِلی، عقبِ پسرِ عباس که قایق داده بود به آب و خودش شده بود ناخداش. پسرِ عباس پیدا نشد. خاکش، شد دلِ مادرش. هنوز هم هست. ولی عزیز را پایینِ مقصودبیک از آب گرفتند. می‌خندید.
بعدِ آن‌روزِ مرداد، فقط خندید. وسطِ سرش عینِ حلبِ روغن‌نباتی مچاله شده بود. عکس و فیلمش هم گفت عافیت ندارد. عاشقِ رادیو شد. گردو می‌فروخت. باباش باغ داشت طرفِ تویسرکان. سهم‌الارثِ عزیز، شده بود سه‌تا وانت گردو و خرجِ مریض‌خانگی که اخویش داد. از آب که درآمد، نه خط نوشت، نه سوسن خواند، نه به کسی بد گفت، نه منتظرِ عیالِ تخم‌سگش ماند. سیگار کشید که نمی‌کشید. ازش یک خانه ماند پایینِ سی‌متری، با دوتا وانت گردو. دیروز عیالش را جلوی یکتا دیدم، با پسرش. صداش می‌زد عزیز.

نیست

سما نمی‌کنیم. سر منگِ دواست و تابِ تن از آشوبِ جوشانده؛ پیاله دَم‌کرده‌ی ختمی؛ گلو مُمسک به یک نفَس. آتش‌چرخان هم اگر چرخاندیم، برای داغیِ خشت بود، بگذاریم زیرِ زخمِ بوته‌کرده‌ی ماتحت، نه کباب. مجبوریم به این تدارکِ موجباتِ بقا… عهدِ وفا برگشته. وعده‌ی باقی، به‌رایِ شورا: «ماهیانه‌ی حیاطِ اجاره‌ای به ربحِ مقرر و رفعِ کدورت از خاطرِ موجر». به وفا حکم کرده‌اند بعدِ هزارسال. انگشت زده‌ایم.
شما آشفته نمانی! شرحِ احوالِ ما، نه منفعتی به‌حالِ غیر دارد، نه مرحمتی به‌حالِ موجر. هم‌حکایتِ خیّامیم که مِی می‌خورْد و شعر می‌نوشت: دنیا به فلانم؛ اما نبود…

شعر نیست

سودای تو کرد…

بریز

دوتا استکان که خورد، دست کشید به سبیلِ حنایی شده‌اش، گفت این‌جا نیستی. تلخیت هم از این زهرماری نیست. پای سینیِ عرق و ماست‌وخیار، چشم‌های پیرش گلِ‌سرخی بود. گفتم آشفته‌م آقاجان، واسه خاطرِ امروز.
گفت کارِ حالا نیست. به‌قولِ یارو گفتنی، اقلاً از مصدق به این‌ور همین بوده. قبل‌ترش هم که ملّت کتاب‌قصه چه می‌فهمیدند! تهِ مرافعه چیزی درنمیاد؛ بریز.
گفتم زور داشت. دو سال کالباس خوردم تا شد این… دادم دستِ آدمِ خارج‌دیده، انگلیسی‌بلد، حالا به‌حسابِ خودم. ورق زده، نوشته‌ام «مادرم گفت لابد خرج تولگی تا حالات هم میراثِ بابای هیچی‌ندارت بوده که کفنش هم سوغاتِ کربلا بود، چروکِ تنِ من هم ننه‌زاد». بعد همین آقا، همین که کتاب دستش بوده، کارش بوده، درآمده که: مادرِ خودِ حضرت‌عالی؟
حواستان هست آقاجان؟ یعنی خدایی ننه‌ت فلان بود؟ منتها شیک گفت؛ باکلاس. واسه چی؟ واسه دوخط نوشته؛ واسه ریخت‌ و روزمان که قصه برنمی‌داشت؛ هرچی. واسه این‌که ما چایی کم‌رنگ خوردیم جای ناشتایی و ناهار، می‌خورده به شکلمان.
آقام گفت دفعه سیّم بود از سر می‌گفتی. شمردم. فردا زنگ بزن به «دقت‌پورِ» اولِ جاده‌قدیم، بگو فلانی گفته کتاب‌ می‌فرستم مغازه، هزارتا مقبول چاپ کن. جلدش مقوا، کاغذش درخور. حرفِ قیمت نزن. این آخرش هم که گفتی ننه‌م چروکش واسه خاطر ما بود و فلان، خط می‌زنی. باز به غیرتِ همین یارو… تهِ این استکان‌ها آب بریز، تا صبح بوی سگ‌مُرده نگیرد.
فردا نه، پس‌فرداش حروف‌چینِ دقت‌پور وسطِ بازار به آقام گفته بود این‌جور که شازده‌ت نوشته، آدم حیا می‌گیردش. خدابیامرز عیالت چی کم‌گذاشت؟ خوبیّت نداشت این حرف‌ها، حالا ما می‌شناختیم، هیچی، چهارتا غریبه، چهارتا بچه‌محل، چشمشان به اسمِ روی مقواست. رسوایی، کاغذی که شد، حالاحالاها هست.
برگشتنی آقام درِ حیاط جُفت نشده گفت تف به روت.

خوابی خانم؟

معذّبِ مذهبم؛ اگر نه، بلاتشبیه تلاوت بود آن نفَس کشیدنِ شما. «گلپا» هم آن‌جور نمی‌خوانْد؛ آن‌جور که زیرِ گوشِ ما نفَس می‌کشیدی.

۹۲۳

قرآنِ شاهی داشت به هامشِ همایونی؛ پشتِ جلدش خودِ میرپنج دو سه خط قلمی کرده بود به‌پاسِ نوکریِ قدیم. ورق که می‌زدی، گوشه‌ی بالای مصحفِ نهصد و بیست و سه، خوش‌خط نوشته بود: رسیده‌ام به بیست و سه‌ی نُه، تولّدت شده زری.
زنش بود. خودش می‌گفت دوره‌ی کشفِ حجابِ رضاخانی، وقتی هنوز خاطرخواهی به وصلت نچسبیده بود، شنبه به شنبه یک حلب روغنِ کرمانشاهی سُر می‌داده به سرکرده‌ی قزاق، خاطرجمعی که دستِ اجنبی به پرِ چادرِ زری نرسد. میرآبِ باغش می‌گفت وقتی تعریف می‌کرد، به «زری» که می‌رسید شُل می‌گفت. واسه خاطرِ بغضش.
قصه‌‌ی قبلِ زری از سن و سالِ ما رد بود. از دردِ کمر افتاد مریض‌خانه، همین اهریِ اولِ دربند، به ماه نکشید. مالِ کلیّه‌ش بود. جنازه‌‌ش را خودِ اسفندیارخان وسطِ باغ شُست. تا آن‌وقت هیبتش این‌جور نبود؛ یعنی ما ندیده بودیم. از همان صبحی که گفت درِ باغ را سیاه بزنند، از سرِ تختِ روی حوضِ باغ که به نعشِ زری آب می‌پاشید، کمرش تا ماند، عصا شد قوّه‌ی پاش، تا مُرد.
سپیده‌نزده دست‌نماز که می‌گرفته، سر می‌گردانده به تختِ پرده‌دارِ منبّتِ گوشه‌ی ایوان، یواشی می‌گفته صبحت به‌خیر زری. امروزِ هفتاد و هفت، میرآبِ باغش ‌گفت واسه نماز پا نشد. گفت آقا یک خنده‌ای به لبش ماسیده بود، پنداری آن‌وقت‌هاست؛ زری‌خانم هم هست خدابیامرز.

اللّهمَ انّی اسئلُکَ نگاهش…

از دل‌تنگی که حرف می‌زنم، حرفِ شبانه‌های مکرر نیست. یعنی هنوز… چشمِ مستِ خوابِ شما را دلم می‌خواست.

قرار رفت از آن دری که باز بود، بلکه بیایی

تو که خاطرت هست؛
رفته باشی.

فتو بهانه بود

این یک‌بار رو به ما کردی و چرخیدی و دستارِ سرت ول شد و افتاد و دلت باز شد و سبزِ نگینِ سرِ آویزِ گلویت، چشمِ مرغابیِ مردابِ دلم شد.
تو نگاهت جنسِ وسواسِ نجابت، خنده‌های الکی، دلبرکی…
من ولی آ…خ، هنوز عاشقِ آن عشوه‌ی خندانِ تو هستم.