بهاریه

این زورِ پشتِ عقربه‌ها، روزگارِ ماست. گاهیش خاطره‌ست؛ درد است؛ عا‌شقی‌ست؛ گاهیش روزِ نوست. نوروزتان به‌خیر.
کلاغِ قصه‌‌ی امسالتان عاقبت به‌خیر.

بهاریه

چشم و چراغِ این‌همه خانه رفت و شد یک قابِ عکسِ پایه‌دار، گوشه‌اش نوارِ مشکی، کجکی؛ شد یک صندلیِ خالی، کنارِ هفت‌سینِ بهار؛ شد تک‌شاخه‌ی لاله، جای سنبلِ هرسال.
باز چشمتان روشن؛ هزار و سیصد و هشتاد و هشت هم تمام شد. «حوّل حالنا الی…» بخوانید؛ الی هرچه به دلتان هست. الهی به امید تو! دستتان مُشت کنید، سرِ انگشتِ اشاره، نوکِ انگشتِ میانی بالا.

بهاریه

تو که این‌همه دوری، عیدت مبارک.
اگر رمقی به جانِ ملول نیست، خاطرمان خوش است، شاید این بهار حالمان عوض شود به مددِ محوّل‌الاحوال. الهی که دلتان‌ قرار بگیرد در گذرِ ناگزیرِ عمر. نفَس به‌خیر بیاید و خوش به‌سر شود. بهارتان دل‌نشین؛ نوروزتان مدام!

بهاریه

بهار یک بهانه است برای تازه‌تر شدن. شُکرِ ربِ رحیم که گردونِ نامراد لَختی به مراد گشت و دولتیِ سرِ بهار، بختمان گشود. نو شد روزمان به‌مبارکی. بهارِ روزگارتان بی‌زوال.

بهاریه

سوزنیِ دوره‌ی محمدشاه را می‌خواستیم قاب بگیریم که نپوسد، گفتیم عجالتاً این بهار هم عصای دستمان باشد برای سفره‌ی هفت‌سین، بعدِ بهار اگر عمرمان به دنیا بود، می‌دهیم قابِ فرنگی بگیرند و شیشه بندازند و میخ کنند به دیوار که شاهدِ اصالتِ خانواده باشد پیشِ مهمانِ غریبه. محضِ خاطرجمعی.
آینه‌ی نقره‌کوب و تُنگِ بلور را گذاشته‌ایم؛ به‌انضمامِ قرآنِ درباری و حافظِ اجدادی و سکّه‌ی عباسی و سمنویِ یخی؛ خوشه‌ی گندم و شاخه‌ی سنبل و ماهیِ گلی؛ سیبِ درشتِ سواکرده‌‌ و سنجدِ بوداده؛ کلّه‌ی سیر و سرکه‌ی پیر و سماق نابِ تبریز و یک پیاله سبوس؛ نارنج و کاسه‌ی آب؛ خُرفه‌ی سبزِ تابدار. منّت تمام‌کردیم به سفره‌داریِ بهار. بلکه قدم سرِ چشم بگذارد و بیاید و سر شود این زمستانِ بد اخمِ بی‌پیر.
نوروزتان مدام! الهی که روزگارِ نو، روزگارِ صحّتِ تن باشد و سلامتِ جان؛ سفره‌ها پربرکت؛ مملکت امن و امان؛ خانه‌ و زندگی و صحن و سراتان آباد؛ هرچه مظلومِ اسیر است آزاد؛ چشمِ بد از همه دور؛ رحمتِ اهلِ قبور؛ شبتان نورانی؛ خوشیِ خنده‌ی نوروزیِ‌تان طولانی؛ پدر و مادر و همشیره و اولاد و برادر سالم؛ عزّتِ مُلکِ سلیمانیِ ایران دائم؛ دلتان دور از غم!

بهاریه

از بهار نوشتن کمی حوصله می​خواهد، کمی دلِ خوش. عجالتاً ته​مانده​ای دلِ خوش داریم؛ به‌​کفافِ سرکردنِ نوروز. برای بهاریه نوشتن چیزی نمی​مانَد. سنبل و شب​بویِ سفید و سبزه​ی نو دمیده، دخلی به بهار ندارد. زمستان که زورش را زد و آرام گرفت، گوشه و کنار بساط می​کنند، از هرکدام هرچه بخواهی هست. سبزه​ی سفره هم میوه‌ی باغِ کسی نیست، منّت​دارِ بهار! گندم و عدسِ خیس‌کرده است. چلّه​ی زمستان هم خیس‌کنی، جوانه می​زند. این​ بساط ضیافتِ نوروز است. دولتیِ سرِ روزگارِ نو.
دعای تحویلِ سال، هزارهزار آرزوست؛ هزارهزار تمنّا به ساحتِ حضرتِ دوست، بلکه نظری کند و این طفیلیِ نوروز، بشارتِ روزگارِ نو باشد.
پی​اش را بگیری، سفره​ی هفت​سین و آن آب و آینه و یک کفِ دست نان، سجاده​ی مناجات است. محرابِ دعاست. اقرار به تهی​دستی و عجزِ آدمی که برای آن فردای نیامده، دستش به جایی بند نیست. دست به‌دامنِ خدا شدن است، محضِ خیرِ همان روزگارِ نو.
می​شود کتابِ جنابِ حافظ را از قفسه​هایِ خاک‌گرفته بیرون کشید و بلندبلند خواند. نه مثلِ شب​های دراز و سردِ یلدا، به نیّت تفأل، فقط به‌قصدِ دعا:
سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت / بادت اندر شهریاری بر قرار و بر دوام
سالِ خرّم، فالِ نیکو، مالِ وافر، حالِ خوش / اصلِ ثابت، نسلِ باقی، تختِ عالی، بختِ رام
بهارتان خوش!

بهاریه

خدا فرهاد را بیامرزد! وقتی پشتِ آن پیانوی قدیمی می‌نشست و سوت می‌زد و مسرورانه از سرکردن زمستان می‌گفت، به احوالِ دلش حسادت می‌کردم. جوری تن خسته‌اش را به صدای بریده بریده‌ی پیانو تاب می‌داد و می‌خندید که حرف‌هایش باورم می‌شد. تهِ آن چشم‌های ریزِ پیر، چیزی پیدا نبود، جز انتظارِ بهار…
حالا ما مانده‌ایم و همان نشانه‌های آشنا که فرهاد می‌گفت. رخت و لباس و کفش نو؛ اسکناس‌های تا نزده‌ی لای کتاب و شوقِ دوهفته ندیدنِ معلمِ کثیفِ مدرسه؛ حسِ قشنگِ جورکردن هفت‌تا سین روی ترمه‌ی رنگ‌ورو رفته‌ی یادگار جدِّ مادری؛ ناخونک زدن به سمنوی نذریِ فاطمیه که به ترشی می‌زد و بادام هم نداشت؛ دلشوره‌ی چرب شدنِ پیرهنِ یقه ب.ب از سرانگشت‌های بوی ماهی گرفته سرِ اولین ناهارِ بهار؛ بوی ماهیِ لایِ پلو؛ رنگِ ماهیِ تُنگِ بلور؛ برقِ کفش‌های ورنیِ پسرِ همسایه و خنده‌های موذیانه و یادِ بابا؛ سروکلّه زدن‌های ناتمام، برای تمام‌کردنِ مشقِ عید که آخر هم تا روزِ سیزده دست‌نخورده می‌مانْد؛ ترسِ تزیینِ دفتر، بی مدادِ رنگی.
حالا فقط چنگ‌زدن به همین‌ها‌ست که تحملِ آمدن و رفتن و ساقدوشی این نوعروس را ساده‌تر می‌کند. بهار را می‌گویم. تا توپ را درکنند و از جبرِ زمان، یکی به یکانِ ۱۳۸۳ اضاف کنیم، چیزی نمانده، کمتر از نیم‌ساعت.
نوبهارتان خوش!
روزگارتان همیشه بهار!