- گرچه به خصلتِ شاهان، حسود به کارِ نوکرانِ خویش نیستیم،
اما در عالمِ نقاشی، بدمان نمیآمد خالقِ «تالار آیینه» ما بودیم.
کمالالملک (علی حاتمی)، ۱۳۶۷
- توی دهِ ما…
اگه با زنِ یکی دیگه میریختی روهم،
[دوتا قلابِ آهنی فرو میکردند توی تنت؛]
از درخت آویزونت میکردند.
هر وقت هم داد میزدی، میکِشیدنت بالاتر.
بعضی وقتا سه روز اون بالا میموندی.
[...]
یعنی، تو خیلی کارِ بدی کردی.
The Last King of Scotland (Kevin Macdonald), 2006
- یکروز میمیرم…
بعد، چشم باز میکنم، میبینم توی همین اتاقم، با همهی این آدمها.
[...]
آنوقت میفهمم فرستادنم جهنم.
Donnie Brasco (Mike Newell), 2007
- هشتتا تخممرغ میندازی تو کره،
محلّی؛
زردَشو بههم نزنیا؛
میخوام وقتی میخورم، ببینم؛
روئیت کنم؛
زردَشو که بههم میزنن و جنجال تو توبه رامیندازن و جنگِ بین زرده و سفیده و کره و نمک و دو پَر گوجهفرنگی مغلوبه میشه، میذاره جلوت…
جیگر میخواد بگه این محلّی نیست.
حکم (مسعود کیمیایی)، ۱۳۸۳
- پروگرامِ سفر را به قلمِ سیاه نوشته بود انگار… آن خطاطِ قضا.
کمالالملک (علی حاتمی)، ۱۳۶۷
- حالا که وُسعمان نمیرسد برای لشکر توپ و تفنگ و ساز و برگ بخریم بهجهتِ حراستِ مملکت،
این جلیقهی نوظهور، جانِ ولینعمتمان را از گلولهی آتشزا در امان میدارد.
نفوس نباشد، نباشد.
قبلهی عالم که باشد، نفوس هم پیدا میشود.
[...]
(از بختِ ما یه جاسوس نیست، این همه جاننثاری را به عرض برساند؛ ما عاقبت به خیر بشیم آخرِ عمری!)
حاجی واشنگتن (علی حاتمی)، ۱۳۶۱
- میدونم تو دستِ بزن داری؛
ولی دیگه نزن.
گوزنها (مسعود کیمیایی)، ۱۳۵۵
- برق رفت…
به دلت بد نیار؛ وضعِ ما روشنه.
سوتهدلان (علی حاتمی)، ۱۳۵۵
- تو خودت حکماً داداش داری.
- یکی داشتم؛ شیرخوره بود.
ننم کمخون بود، شیر نداشت.
میآمدم صبحها واسش شیر میگرفتم؛ مثل حالا که واسه بچهی اوسّام میگیرم.
آقام گفت: من نمیتونم سرِ شکمِ این بچه برام…
ننم از شیر گرفتش، بستش به تیلیت.
سوتهدلان (علی حاتمی)، ۱۳۵۵
- ما کاری به حکم نداریم؛ حکمِ رو کاغذ مالِ محکمهست.
اصلیتِ حکم مالِ خداست… که «ما و منش» ریخته.
اعتراض (مسعود کیمیایی)، ۱۳۷۸



