سهربع ساعت است وسطِ حکومتنظامی پُستم را ولکردهام، توی این سرما معطّلِ بابات نشستهام، بلکه بیاید. دوتا شبِ جمعه میمانم سربازخانه جای یکی نگهبانی میدهم، کُتِ چارخانهام را هم میدهم به پاسبخش. هردوتایشان به افسرنگهبان میگویند بابات داشت شعار مینوشت، ایست هم دادیم، افاقه نکرد.
پاییز که آبستن بودی، سفارش دادم سهتا قالیچهی ذرعونیمِ زمینهلاکی ببافند، قوارهی ایوان. هرکدامشان بهاسمِ یکیمان.
حالا چهطور حالی دخترت کنم، چاردستوپا روی جای خالیِ قالیچهات نرود؟
صد و هشتاد شب توی چشمهایم نگاه کردی و صد و هشتاد بار گفتی که جای سالَکِ روی صورتم چیزِ مهمی نیست. صد و هشتاد شب نگاهت کردم و اشک ریختم و تا صبح، بیخوابِ حرفت شدم.
من بهخاطرِ همان گریههای هرشبم، شدهام بهترین بازیگرِ زن، تو بهخاطرِ همین جای سالَکِ روی صورتم، شدهای شوهرِ همانی که بعدِ نمایش، منتظرت مینِشست.
زندگی چیزِ غریبیاست جنابسرهنگ. باید یاد میگرفتی که مرخصیِ شبِ عید، برای یک سربازِ یازده ماهْ خدمت از نانِ شب هم واجبتر است.
بوقِ عملیات را که بکِشند، شما اولین کسی هستی که میافتی.
چندماهی که نمِ چشمهایت به در خشک شود، بیحساب میشویم.
من امشب در را باز گذاشتهام که نگاهم به جایی گیر نکند. چاهِ توی حیاطمان بود… همان که پرسیدی عشقِ ما عمیقتر است یا این.
آقای مهندست الآن تهِ عشقِ ما خوابیده.
چند وقتِ پیش، کاغذ پشتِ شیشهی مرسدستان چسبانده بودید، آگهی فروش. این شماره را همان موقع برداشتم که اگر آخرِ برج دستوبالم باز شد، زنگ بزنم صحبتش را بکنیم. منتها الآن اوضاع یککمی فرق کرده.
خانمی که دیشب حوالیِ یازده توی خیابانِ بیست و چهارم بهش زدید و دررفتید، امروز صبح مُرد. دارم از مریضخانه برمیگردم. به ما چهمربوط! مرگ مالِ همهاست. زنگ زدم بپرسم، آخرش چند بدهیم بالای مرسدس؟
قاضیِ دادگاه از پای جنازهی همسرش که بلند شد، چاقوی دستهنقرهی خونی را تحویلِ افسرِ پلیس داد و دستهایش را بُرد جلو. گفت: فقط زنِ من میدانست متهمی که امروز دادگاهش بود، هشتِ شبِ بیست و یکمِ ماهِ پیش هیچکس را نکشته.
همینجا، توی تختخوابِ من کنارش خوابیده بود.
نیمساعتی میشد که روی نیمکتِ بالادستِ دریاچه نشسته بودند و حرف میزدند. اشکهایش را پاک کرد، کیفِ چرمیِ آبرومندی که همراهِ خودش آورده بود هُلداد جلو. گفت: این برای پیشپرداخت. فقط تا به آبروریزی نکشیده آدرسِ این حرامزاده را پیدا کنید. حقالزحمهتان هرچه که باشد، تمام و کمال میدهم.
مردِ جاافتادهای که آنسرِ نیمکت نِشسته بود و هنوز داشت برای مرغابیهای پیشِ پایش نانِ شبمانده ریز میکرد، با همان فیگورِ مسخرهای که مالِ آدمهای دنیادیده بود گفت: پس همچین خاطرجمع هم نیستی. گفتهاند این چندوقت که نبودی، یکی مرتب میآمده و میرفته. هان؟ من حرفی ندارم. چیزی دستگیرم شد خبرت میکنم. ولی از من بشنو، بهخاطرِ این حرفها زندگیات را خراب نکن. پای خاطرخواهی که وسط باشد، این زنها چشمِ دیدنِ مادرِ خودشان را هم ندارند؛ چه برسد به زنت.
باقیِ غذای مرغابیها را یکجا ریخت توی آب و رفت.
ماشین را که روشن کرد، کیفِ چرمی را داد به زنِ کنارِ دستش. گفت: تا کار دستمان ندادهای مراقبِ همسایههای فضولت باش. مخصوصاً آن بیوهزنِ بلوکِ هفت. شوهرت بو برده.
پسرِ غرفهی بغلی برای هزارمینبار داد زد: شلغم ببَر… مرهمِ سینه… و برای هزارمینبار پولهایش را شمرد.
دخترک خودش را از زیرِ چرخدستیاش کشید بیرون، از پیرمردِ اینطرفی پرسید: تربچهی خانگی مرهمِ کجاست؛ تو بلدی؟
یادت هست؟ بیست و هفت سالِ پیش، همان ماههای اولِ نامزدیمان، برادرِ دوقلوی من تصادف کرد و مُرد، و تو دلواپس بودی که مبادا عروسی عقب بیافتد. حالا درست بیست و شش سال است که تو عروسِ خانهی منی، هیچوقت هم نفهمیدی شوهرِ تو، همانی بود که مُرد.



