تجریش؛ دو نفر

عزیز خدابیامرز ـ عزیزِ مادرِ مادرم و عنایت داییم نه؛ عزیزِ پایینِ سی‌متری ـ خیلی که هوای یکی قلنبه می‌شد توی سرش، می‌گفت «تخم‌سگ». از عیالش که حرف می‌زد، تخم‌سگ از دهنش نمی‌افتاد. جوری هم می‌گفت که آدم دلش می‌خواست تخم‌سگش باشد.
زنش رفته بود. بی کاغذ و طلاق. خودش هم با سیلِ شصت‌وششِ تجریش رفت. با پیرهن‌شلوار زد به آبِ پُرزورِ گِلی، عقبِ پسرِ عباس که قایق داده بود به آب و خودش شده بود ناخداش. پسرِ عباس پیدا نشد. خاکش، شد دلِ مادرش. هنوز هم هست. ولی عزیز را پایینِ مقصودبیک از آب گرفتند. می‌خندید.
بعدِ آن‌روزِ مرداد، فقط خندید. وسطِ سرش عینِ حلبِ روغن‌نباتی مچاله شده بود. عکس و فیلمش هم گفت عافیت ندارد. عاشقِ رادیو شد. گردو می‌فروخت. باباش باغ داشت طرفِ تویسرکان. سهم‌الارثِ عزیز، شده بود سه‌تا وانت گردو و خرجِ مریض‌خانگی که اخویش داد. از آب که درآمد، نه خط نوشت، نه سوسن خواند، نه به کسی بد گفت، نه منتظرِ عیالِ تخم‌سگش ماند. سیگار کشید که نمی‌کشید. ازش یک خانه ماند پایینِ سی‌متری، با دوتا وانت گردو. دیروز عیالش را جلوی یکتا دیدم، با پسرش. صداش می‌زد عزیز.

بریز

دوتا استکان که خورد، دست کشید به سبیلِ حنایی شده‌اش، گفت این‌جا نیستی. تلخیت هم از این زهرماری نیست. پای سینیِ عرق و ماست‌وخیار، چشم‌های پیرش گلِ‌سرخی بود. گفتم آشفته‌م آقاجان، واسه خاطرِ امروز.
گفت کارِ حالا نیست. به‌قولِ یارو گفتنی، اقلاً از مصدق به این‌ور همین بوده. قبل‌ترش هم که ملّت کتاب‌قصه چه می‌فهمیدند! تهِ مرافعه چیزی درنمیاد؛ بریز.
گفتم زور داشت. دو سال کالباس خوردم تا شد این… دادم دستِ آدمِ خارج‌دیده، انگلیسی‌بلد، حالا به‌حسابِ خودم. ورق زده، نوشته‌ام «مادرم گفت لابد خرج تولگی تا حالات هم میراثِ بابای هیچی‌ندارت بوده که کفنش هم سوغاتِ کربلا بود، چروکِ تنِ من هم ننه‌زاد». بعد همین آقا، همین که کتاب دستش بوده، کارش بوده، درآمده که: مادرِ خودِ حضرت‌عالی؟
حواستان هست آقاجان؟ یعنی خدایی ننه‌ت فلان بود؟ منتها شیک گفت؛ باکلاس. واسه چی؟ واسه دوخط نوشته؛ واسه ریخت‌ و روزمان که قصه برنمی‌داشت؛ هرچی. واسه این‌که ما چایی کم‌رنگ خوردیم جای ناشتایی و ناهار، می‌خورده به شکلمان.
آقام گفت دفعه سیّم بود از سر می‌گفتی. شمردم. فردا زنگ بزن به «دقت‌پورِ» اولِ جاده‌قدیم، بگو فلانی گفته کتاب‌ می‌فرستم مغازه، هزارتا مقبول چاپ کن. جلدش مقوا، کاغذش درخور. حرفِ قیمت نزن. این آخرش هم که گفتی ننه‌م چروکش واسه خاطر ما بود و فلان، خط می‌زنی. باز به غیرتِ همین یارو… تهِ این استکان‌ها آب بریز، تا صبح بوی سگ‌مُرده نگیرد.
فردا نه، پس‌فرداش حروف‌چینِ دقت‌پور وسطِ بازار به آقام گفته بود این‌جور که شازده‌ت نوشته، آدم حیا می‌گیردش. خدابیامرز عیالت چی کم‌گذاشت؟ خوبیّت نداشت این حرف‌ها، حالا ما می‌شناختیم، هیچی، چهارتا غریبه، چهارتا بچه‌محل، چشمشان به اسمِ روی مقواست. رسوایی، کاغذی که شد، حالاحالاها هست.
برگشتنی آقام درِ حیاط جُفت نشده گفت تف به روت.

۹۲۳

قرآنِ شاهی داشت به هامشِ همایونی؛ پشتِ جلدش خودِ میرپنج دو سه خط قلمی کرده بود به‌پاسِ نوکریِ قدیم. ورق که می‌زدی، گوشه‌ی بالای مصحفِ نهصد و بیست و سه، خوش‌خط نوشته بود: رسیده‌ام به بیست و سه‌ی نُه، تولّدت شده زری.
زنش بود. خودش می‌گفت دوره‌ی کشفِ حجابِ رضاخانی، وقتی هنوز خاطرخواهی به وصلت نچسبیده بود، شنبه به شنبه یک حلب روغنِ کرمانشاهی سُر می‌داده به سرکرده‌ی قزاق، خاطرجمعی که دستِ اجنبی به پرِ چادرِ زری نرسد. میرآبِ باغش می‌گفت وقتی تعریف می‌کرد، به «زری» که می‌رسید شُل می‌گفت. واسه خاطرِ بغضش.
قصه‌‌ی قبلِ زری از سن و سالِ ما رد بود. از دردِ کمر افتاد مریض‌خانه، همین اهریِ اولِ دربند، به ماه نکشید. مالِ کلیّه‌ش بود. جنازه‌‌ش را خودِ اسفندیارخان وسطِ باغ شُست. تا آن‌وقت هیبتش این‌جور نبود؛ یعنی ما ندیده بودیم. از همان صبحی که گفت درِ باغ را سیاه بزنند، از سرِ تختِ روی حوضِ باغ که به نعشِ زری آب می‌پاشید، کمرش تا ماند، عصا شد قوّه‌ی پاش، تا مُرد.
سپیده‌نزده دست‌نماز که می‌گرفته، سر می‌گردانده به تختِ پرده‌دارِ منبّتِ گوشه‌ی ایوان، یواشی می‌گفته صبحت به‌خیر زری. امروزِ هفتاد و هفت، میرآبِ باغش ‌گفت واسه نماز پا نشد. گفت آقا یک خنده‌ای به لبش ماسیده بود، پنداری آن‌وقت‌هاست؛ زری‌خانم هم هست خدابیامرز.

خنّاق

از بعدِ پافنگِ تنگِ غروبِ اجباری که بیخِ ریسمانِ پرچم را می‌گرفتند، می‌کشیدند پایین، یک‌ غمِ بیاتی تهِ دلِ آدم عربده می‌کشید که بود تا خودِ برپا و پیش‌فنگِ فردا. بلانسبت پنداری ماتمِ اولِ بی‌پدری.
دودآلات همه‌رقمش موقوف؛ بدخُلقی همه‌مدلش محبَس. میراثِ کدام شیرِ ناپاک خورده‌ای بوده «خدمت»، پیدا نیست. خُنّاقِ راهِ گلومان که بالا می‌گرفت، از سرِ دیوارِ بی‌خاردار و بپّایِ مستراح می‌پریدیم، کورمال کورمال می‌خزیدیم تا روشنای دِه. فیِ دوبله دونخ «هما» می‌گرفتیم رفعِ خماری، به‌مکافات برمی‌گشتیم.
تَرکمان شده بود آخری‌ها. نمی‌کشیدیم. تا کاغذِ خدابیامرز خان‌دایی، که نیم‌چارک حدیث و روایت غالبمان‌ کرده بود و نصِّ مصحفِ شریف، بلکه وسطش دستگیرمان بشود ننه‌مان مرده. منتها قال‌الباقر علیه‌السلام: «بزرگیِ آدمی‌زاد از بزرگ‌تری سواست، بسته به صبر.» شاید هم قال‌الصادق.
خورده بود به عیدِ رمضان. محلی‌ها را روانه کرده بودند پیِ اهل‌وعیال، ما مانده بودیم و ماتمِ اولِ بی‌مادری. از سرِ دیوارِ بی‌خاردار و بپّای مستراح پریدیم، خزیدیم چهارنخ هما گرفتیم. دو نخش را هم دادیم به پسرِ علی‌اکبرخانِ سلمانی که با ما هم‌دوره بود و خبر کرده بودند نامزدش اولِ ماهِ مبارک با قاسمشان ریخته رو هم، حالا هم افتاده کنجِ مریض‌خانه، روزی سه‌بار خونابه قِی می‌کند. خودمان هم از خوفِ عافیتِ دود، مچاله شدیم سوراخیِ گربه‌رویِ پشتِ آسایشگاه، فاتحه‌خوانی.
کلّهم مرخصی تعطیل بود تا رفته‌ها برگردند. عجز و لابه هم کارگر نبود. مصیبت نبینی! دو روز چی کشیدیم، بماند. روز سیّم فرمانده گردانمان درآمد که جمع کن چهل و هشت ساعت برو، برگرد. به‌ این برکت همان موقع به پسرِ علی‌اکبرخان گفتیم آدرس و نشانِ مریض‌خانه‌ی عیالت را بنویس، پرس‌وجو کنیم شاید دستِ خودت خط‌خورده، دخلی به قاسم مادرمُرده نداشته باشد. گفت قاسم از اولش هم خاطرِ منیر را می‌خواست. ما نجابت می‌کردیم عارض نمی‌شدیم.
جمع کردیم که ظهر با مینی‌بوسِ غذایِ پادگان تا جاده برسیم، از آن‌جا هم گذری ماشین بشینیم، بیاییم تهران. پیغام دادند فرمانده گردان خواستدت. دفتر شرف‌یاب شدیم، گفت عجالتاً دو روز انفرادی، تا بعدِ تعطیلی خودِ تیمسار تکلیفت را معلوم کند. دو نخ هما هم دستش بود.
ظهرش پسرِ علی‌اکبرخانِ سلمانی با مینی‌بوس تا جاده رفت، چهل و هشت ساعته برگردد.

حکومتِ آقام

از چارراهِ انتظام، صد قدم که می‌آمدی پایین، نرسیده به مهدی‌خانی یک کوچه‌ی سرازیر بود که سرش سقاخانه داشت. از شاپور، یک ایستگاه هم نمی‌شد. خانه‌ی ما وسطِ همان کوچه بود.
دو دهنه درِ چوبیِ سفید داشت، قدِ آقام. پلّـه می‌خورْد می‌آمد پایین، دستِ راست یک دالانِ باریک بود که می‌رسید به حیاط. تهِ دالان پرده‌ی برزنتی زده بودیم که حیاط پیدا نباشد. پرده را که می‌زدی کنار، یک حیاطِ بزرگ بود، پُرِ اطلسی و یاس و شمعدانی. راسته‌ی کنارِ دیوار هم یک درختِ بهارنارنج بود که می‌گفتند آقام روزی که هاشممان به دنیا آمد، خودش با دستِ خودش کاشته. مادرم زیرِ سایه‌اش سبزی‌خوردن می‌کاشت. جمعه به جمعه می‌چید می‌آورد سرِ سفره. ریحان‌سبز و پونه‌اش را هم جدا می‌کرد می‌بُرد برای آقام.
شبِ عید، باغبانِ باغِ سپه‌سالار می‌آمد، گلدان‌ها را از زیرِ مشمعِ باران‌خورده‌ی گوشه‌ی حیاط می‌کشید بیرون؛ خاکشان را عوض می‌کرد؛ یک دستی هم به سر و روی‌شان می‌کشید؛ نو نوار که می‌شدند، شمعدانی‌ها را می‌چید دورِ حوضِ فیروزه‌ایِ وسطِ حیاط که مرغابی‌اش دایم حلقش رو به طاقِ آسمان باز بود و داشت پَر می‌گرفت؛ یکی یک‌دانه از یاس‌ها را هم می‌انداخت توی حلقه‌های خالیِ سرِ نرده، جلو اتاقِ آقام؛ پای هِره‌ی لبِ ایوان هم اطلسی می‌چید.
اردیبهشت که می‌شد، حیاطمان تماشا داشت. دخترها دامنشان را پُرِ یاس می‌کردند، می‌بردند اتاقِ آقام. فردایش آقام صدا می‌زد که باغبانِ باغِ سپه‌سالار را خبر کنند، برود مواجبش را بگیرد.
پیرمرد هردفعه یک دبّـه عرقِ خارشتر خانگی هم برای سنگِ کلیه‌ی آقام می‌آورْد، که وقتی سفارشِ یکی را می‌کند، برزخ نشود.
آقام سرهنگ بود. خُلقِ تندی هم داشت. صدای ماشینش که می‌آمد، مادرم بلند می‌شد، چادرِ دمِ‌دستی‌اش را یک تابی دورِ کمر می‌داد، می‌گفت: آقات آمد. هیچ‌وقت هم برای این نمی‌گفت که من بفهمم آقام آمده. می‌گفت و می‌رفت که وقتی آقام دالان را رد می‌کند و پرده‌ی برزنتی را کنار می‌زند، مثلِ همیشه زیرِ آن بهارنارنجِ راسته‌ی کنارِ دیوار ایستاده باشد.
بالای سرسرا که ما می‌نشستیم، یک اتاق را خالی کرده بودند برای آقام. همه‌ی اثاثش را بُرده بود آن‌جا، پایین نمی‌آمد. فقط وقتی مهمان داشت، پیغام می‌داد زن‌ها سرسرا را خالی کنند. گفته بود وقتی مردِ غریبه می‌آید و می‌رود، کفش‌های زنانه را از جلوی راه بردارند.
همین‌جوری بود. کسی هم جرأت نمی‌کرد حرف بزند. مادرم هردفعه که رد می‌شد، یک دستی هم به کفش‌ها می‌زد که دعوا راه نیافتد.
هردوره‌ای یک گماشته داشت که از سربازخانه می‌آمد. یکی از صندلی لهستانی‌های ایوانِ بالا را گذاشته بودیم دمِ در، توی همان دالانی که به حیاط می‌رسید می‌نِشست. هم خانه‌بپّا بود، هم راننده بود، هم آن موقع می‌گفتند پیِ فرمان. مثل پادویِ حالا. بنزِ سفیدِ آقام دستش بود. آقام را می‌بُرد و می‌آورد. یک وقتی هم اگر سلمانی‌ای، کسی می‌آمد، کارش که تمام می‌شد، می‌بُرد می‌رساند. اگر آقام می‌گذاشت، شبِ جمعه‌ها پری‌خانم و دخترها را هم تا شاپور می‌بُرد برای خرید.
من که هشتم بودم، گماشته‌ی آن موقعِ آقام خاطرخواهِ طلعت شد. آقام فهمید بدبخت را فرستاد برازجان. پری‌خانم هم از ترسِ آقام دستِ طلعت را گرفت، یکی دو هفته‌ رفت خانه‌ی مادرش.
آقام سرِ این‌که غذای گماشته را می‌داده طلعت ببَرد، می‌خواست بکُشدش. این پرده‌ی برزنتی را هم همان روز داد هاشم زد.
بعدِ این جریان طلعت زیاد جلوی آقام آفتابی نمی‌شد. پری‌خانم هم روزِ روزش چشمِ دیدنِ مادرم را نداشت، از وقتی حرفِ طلعت پیش آمده بود، بدتر. بیشترِ وقت‌ها خانه‌ی مادرش بود. وقتی هم که می‌آمد یک آتشی می‌سوزاند، تا یک هفته جنگ‌و‌‌دعوا داشتیم. دایم یک چشمِ مادرم از دستِ اوقات‌تلخی‌های آقام اشک بود، یک چشمش خون. روزی ده‌بار می‌گفت: آن موقع که من زنِ آقات شدم، هنوز سرگرد هم نشده بود. با همه‌چیزش ساختم. هاشم که به دنیا آمد، انتقالی خورد رفت ماکو. بعدِ هشت ماه که برگشت، این زنیکه‌ی دهاتی هم باهاش بود. شکمش خیکِ باد.
عیدِ همان سال پری‌خانم رفت از آقام اجازه گرفت که با بچه‌ها بروند تبریز خانه‌ی برادرش. رفت که رفت. مادرم از سرِ بدجنسی می‌گفت خودِ آقام گفته بوده که برود. هیچ‌وقت هم طلاقش نداد. از همان روز دیگر پری‌خانم را ندیدم، تا شبِ هفتِ هاشم که با طلعت و منیر آمده بودند «ابن بابویه».
خدایی از وقتی پری‌خانم دستِ بچه‌هایش را گرفت و رفت، نه آقام آن آقای همیشگی بود، نه زندگیِ ما رنگِ همیشه را داشت. مانده بودیم من و هاشم. او هم دوره‌ی خدمتش که تمام شد، رفت دانشگاه دنبالِ مهندسی.
هفت سال پیش، سرِ ظهر که آقام آمد خانه، یک‌راست رفت اتاقِ هاشم. چشم‌هایش کاسه‌ی خون بود. چهارتا تکه‌کاغذِ مچاله هم دستش. وقتی آمد بیرون به مادرم گفت کسی به این اتاق دست نزند. هاشم را دو هفته فرستاده‌اند اردوی جنوب. از همان دانشگاه یکی را روانه‌کرده سربازخانه پیشِ من که خبر بدهد، کسی دلواپس نمانَد.
فردا صبحش قیافه‌ی مادرم را که دید، طاقت نیاورْد. گفت سیاسی بوده، گرفتنش. بعدِ دو هفته هم که باید می‌رفتیم جنازه را تحویل بگیریم، آرام‌آرام حالیمان کرد که توده‌ای بوده، اعدامش کرده‌اند.
توی همان دو هفته آقام تمام شد. سالِ بعدش هم مادرم دِق‌کرد. حالا اردیبهشت که می‌شود، پنجره‌های سرسرا را باز می‌گذارم که عطرِ بهارنارنج تا تختِ آقام برسد. سرش را می‌چرخانَد، نگاهی می‌کند، باز برای هزارمین‌بار می‌گوید: این بهارنارنج را روزی که هاشم دنیا آمد کاشتم.

پدر

دکترِ پزشکیِ قانونی می‌گفت حامله بوده‌ای.
چندتای این‌ها‌یی که آمده‌اند تنِ آلوده‌ات را خاک کنند، می‌دانند من عقیم مادرزادم؟

جوخه

هر پنج‌تایشان را می‌شناسم. یک دوره‌ای رفیق بودیم؛ نان‌ونمک می‌فهمند.
می‌مانَد آن پدرنامردی که بناست تیرِ خلاص بزند. معلمِ علم‌الاشیا‌مان بود.

تو و شمال و اسب

وقتی سه‌ماهِ تابستان را می‌رفتید شمال، اسب‌سواری… دل‌تنگیِ آمدنت برای من می‌مانْد و گلدان‌های آقات که بایست آب می‌دادم. بعد هم که زنم شدی، بکارتِ نداشته‌ات را حواله دادی به همان روی زین نِشستن و همان اسب‌سواری‌های صبح تا غروبِ شمال.
با فکر و خیال این سال‌ها چه کنم؟ با نفرتم از تو و شمال و اسب، وقتی نگاهت می‌کنم که حتا بلد نیستی سوارش بشوی.

یازده

دنیایِ من تا دنیایِ تو… یازده‌سانت بیشتر نیست. می‌بینی؟
از این‌جا که من نِشسته‌ام، تا آن‌جا که تو آرزوهایم را برده‌ای، قدِ بلندایِ همین سنگِ قبر فاصله است.

دوم شرقی

افسرِ جوان دستمالی که جلوی دماغش گرفته بود، گذاشت کنار. دستِ بو گرفته و کبودِ پیرمرد را از دست‌های لرزانِ پیرزنی که کنارش خوابیده بود و گریه می‌کرد درآورد. پنج‌روزی می‌شد که خبری از هیچ‌کدامشان نبود.