یک چیزی هم هست که دکترها اسمش را گذاشتهاند اضمحلال مغز. یعنی مندرس شدنِ تدریجیِ مغزِ آدمیزاد. یعنی پیری.
[باقیاش حذف شد، بهخاطرِ چشمهای یکی. ببخشید.]
شما بلدی همچین از زندگیت بنویسی که آدم پیش خودش شامِ آخرِ شبِ آن خانه را بیغلط سفره بچیند. واردی؛ منتها مالِ ما اینریختی نیست. نه که بد گشته باشیم؛ ولی وقتی «توالت» واسه آقات مستراح باشد، واسه ننهت رنگِ روی لبش… قصهی خانهت کتابشدنی نیست.
«دوستت دارم» سجلِ عاشقیست. همهی دار و ندارِ آدمهایی که یکوقتی دلشان قرص بوده به این «دوستت دارم». یکجورِ پدر دربیاری… باید بلدش باشی، راست توی چشمهای آدمت نگاه کرده باشی که ببینی چه گِردیِ چشمش پُرآب شده وقتی حواسش به حرفِ توست. باید شنیده باشی که بعدش چه شمرده حرف میزند، یواش…
سرمشق دستتان نمیدهم؛ بنچاقش هم بهاسمِ ما نیست؛ ولی حرمتِ حرف را باید بهقاعده گذاشت. دوستت دارم با «خوبم، شما چهطوری؟» توفیر دارد. دوستت دارم را باید جایی بگذاری که اگر قسمت نشد، تتمّهی زندگی بهجایش بمانَد و بروی. جایی که کاری برای آن چند ثانیهی بعدش نداشته باشی، برای آن وقتی که کج نگاهت میکند.
انگار خاطرمان را معطّلِ قصهی آن یک سیب کردیم. «دوستت دارم» یعنی دو نفری وسطِ شمشادهای بهشت، گرگم بههوا.
این بزرگیهای خویشفرما را بگذارید کنار. این اعتباری که برای هی… هی… کردنهای سرِ پیریتان، قابِ نقره گرفتهاید. پدر شدن فتحِ هیچ قلهی دور و بلندی نیست. مرتبهای که شما درخورش باشی، باقی تودهی نالایقِ محروم. این پولکهای حرمتی که به رخت و لباستان ضمیمه کردهاید، بزرگتان نمیکند. پدر شدن کارِ یک شبِ پاییز است یا تلافیِ بدمستی یا هضمِ خواهشِ مدّتدارِ عیال یا غفلتی سرِ بزنگاه. شاید ذوقِ قدکشیدن بود، برای تویی که کوچک نگاهت کرده بودند. کسی دِینی ندارد اگر فرزندِ نداشتههای توست؛ ولی تو مدیونی اگر ماندهای زیرِ بارِ مابقیِ سهمِ کسی.
گربههای نرِ بالغ هم پدرند. تو برو «بابا»ی بچههایت باش.
ادبیاتِ این مملکت بی اثرِ «شاملو»، عینِ روزگارِ من است، وقتی تو نیستی.
فکریام سوایِ این مرقوماتِ وعدهبهوعده، چارتا لغت دستوپا کنم، نه همچین اللـهبختکی پنداری تیغ به سرمان بوده؛ نه همچین پُرکلاس که بویِ گندِ مکتب بدهد. چارتا لغت سرِهم کنم، خوشخط بنویسم دلم برایت تنگ شده، بیقلمخوردگی.
باز اگر دو فقره رو به قبله زمین هم خورده بودیم، میگرفتیم سرِ چوب، میگفتیم سجده بوده، به درگاهش عارض میشدیم از بساطِ روزگار.
عجالتاً دوغ زیاد میخوریم، چُرتمان بگیرد.
به فرمودهی طبیب، از اینها یکنصفه پیش از خواب میخوریم، از این صورتیها هر هشتساعت، یکی.
باز چشم که هممیگذاریم، پیدایتان میشود.
چشم به فردا دوختهایم، ثواب هم هست. اما در روزگارِ ما، مثلِ این است که هرچه زور داری، خرج کنی، پارهسنگی را پرت کنی بالای سرت، بعد، همانجا که ایستادهای چشمهایت را ببندی و دلخوش باشی که دستِکم برای همین یکبار، ثابت شود «نیوتن» اشتباه کرده بود!
وقتی میراثخورها تکههای لهیدهی مغزت را از روی زمین جمع میکنند، به احمق بودنت میخندند؛ خودت هم کنجِ سرای باقی خجالت میکشی به صورتِ نیوتن نگاه کنی.



