ای خانو…م؛ میگن رطیل که میزنه… میره درِ خونه میشینه… وقتی جسدِ باد کردهی شکارشو میبَرن شروع میکنه آواز خوندن. نه که اینبابا رطیل باشه؛ نه… منظورم این یهتیکه نیش زدنه نیست.
اون یهتیکه آواز خوندنشه.
کیمیایی، مسعود، جسدهای شیشهای (تهران: اختران، ۱۳۸۷)، ص ۲۶۹
اگر دلیلِ فشار به ماشه را ندانیم، قاتلیم؛ اما هر دلیلی موجه نیست. دلیلِ فشار به ماشه باید بهاندازهی دو[تا] کوه باورکردنی باشه.
کیمیایی، مسعود، جسدهای شیشهای (تهران: اختران، ۱۳۸۷)، ص ۸۲
به اعضای ستادِ انقلاب فرهنگی رک و راست گفته بود فرهنگ، انقلاب برنمیدارد.
سیروس علینژاد و سیمین روشن، [مقدمهی گفتگو با محمدرضا باطنی] در مجلهی بخارا، ۷۲ و ۷۳ (مهر ـ دی ۱۳۸۸)، ص ۲۴
با آنکه، دکهاش،
سر بازار روزگار
مصداق کعبهٔ آمال خلق داشت،
آزرده بود خاطر خطّاط سرنوشت.
[...]
بر سنگ مرمر دیوار بارگاه
با خط پخته و خوانا نوشته بود.
«خواهان دوزخ و بیزارم از بهشت.»
* صنعتی، همایون، «خطاط سرنوشت» در مجلهی بخارا، ۷۲ و ۷۳ (مهر ـ دی ۱۳۸۸)، ص ۵۵۶
زندانهای پُر خبر از حقیقتی محبوس در بیرونِ زندان دارد.
براهنی، رضا، رازهای سرزمینِ من، (تهران: نگاه، ۱۳۸۷)، ج ۲، ص ۶۷۳
…ریش را تراشیده و لباسِ انگریزی در بر کرده و ملاحظهٔ عادت و قاعده را نکرده[ام]. اگر ریش است، قطعِ نظر از قاعده و عادت، مُشتی پشم است، چهار ماه نتراشی باز بلند خواهد شد.
سفرنامهٔ میرزا صالح شیرازی، بهاهتمام اسماعیل رائین، چاپ اول، (تهران: روزن، ۱۳۴۷)، ص ۱۸۱
در دیارِ کهنِ «ترکمن صحرا» بهجای واژگانِ دهشتزای «دیر شد»، «غروب شد» را بهکار میبرند. مثلِ تهرانیها که میگویند: «شب شد، بجنب». من دیرزمانی است که میگویم: «غروب شد، بیا».
شاهحسینی، انسیه، «دیر شد، بجنب» در مجلهی فیلم، ۳۲۸ (بهمن ۱۳۸۳)، ص ۴۵
«شنبه، دویم جمادیالاخره…
عکاسباشی هم سینماتوگراف آورده بود،
یکساعتی او را تماشا کردیم،
یکساعتی هم جهاننما تماشا کردیم.
نوکرها هم پیشِ ما بودند.
صحبت کردیم،
بعد خوابیدیم.»*
عیبِ رعیّت است؛ قدر نمیداند؛ اگر نه، سینماتوگرافِ سرای شاهِ قجر چهکم از سینمای خانگی فرنگیها داشت؟
این هم قاتیِ مابقیِ میراثِ این مملکت که اجنبی برد و زد پای پدرش.
* مرقومات، تمام و کمال، نقل از «سفرنامهٔ مبارکهٔ مظفرالدینشاه» است که از لابهلای سوتیترهای «تاریخِ سیاسیِ سینمای ایران» (صدر، ۱۳۸۱: ۱۷) کفرفتهایم.



