عزیز خدابیامرز ـ عزیزِ مادرِ مادرم و عنایت داییم نه؛ عزیزِ پایینِ سیمتری ـ خیلی که هوای یکی قلنبه میشد توی سرش، میگفت «تخمسگ». از عیالش که حرف میزد، تخمسگ از دهنش نمیافتاد. جوری هم میگفت که آدم دلش میخواست تخمسگش باشد.
زنش رفته بود. بی کاغذ و طلاق. خودش هم با سیلِ شصتوششِ تجریش رفت. با پیرهنشلوار زد به آبِ پُرزورِ گِلی، عقبِ پسرِ عباس که قایق داده بود به آب و خودش شده بود ناخداش. پسرِ عباس پیدا نشد. خاکش، شد دلِ مادرش. هنوز هم هست. ولی عزیز را پایینِ مقصودبیک از آب گرفتند. میخندید.
بعدِ آنروزِ مرداد، فقط خندید. وسطِ سرش عینِ حلبِ روغننباتی مچاله شده بود. عکس و فیلمش هم گفت عافیت ندارد. عاشقِ رادیو شد. گردو میفروخت. باباش باغ داشت طرفِ تویسرکان. سهمالارثِ عزیز، شده بود سهتا وانت گردو و خرجِ مریضخانگی که اخویش داد. از آب که درآمد، نه خط نوشت، نه سوسن خواند، نه به کسی بد گفت، نه منتظرِ عیالِ تخمسگش ماند. سیگار کشید که نمیکشید. ازش یک خانه ماند پایینِ سیمتری، با دوتا وانت گردو. دیروز عیالش را جلوی یکتا دیدم، با پسرش. صداش میزد عزیز.
یکشنبه ۱ آبان ۱۳۹۰




همان دعایی که “مبادا حسرت وامانده در دل بماند.”…ممنون
۱ آبان ۱۳۹۰ در ۱۴:۲۴لذت بردم. آه کشیدم. لذت می برم. افسوس میخورم.
۲ آبان ۱۳۹۰ در ۰۰:۰۳این مدل تخم سگ گفتن مرا به کجاها که نمی برد نمی دانید چه چنگی به دلم می کشد. لعنت به هر چه نوستالژی در دنیاست…
۲ آبان ۱۳۹۰ در ۰۰:۴۸آخ…
۶ آبان ۱۳۹۰ در ۱۸:۳۴به بعضی ها بگویی دیوانه بدشان می اید به بعضی بگویی خوششان…بعضی هم اصلا دنبال این هستند خل وچل به نظر برسند رسما…نمیدانم جز کدام دسته ای فقط خیلی دیوانه ای..یکی از دیوانه ترین دیوانه هایی هستی که می شناسم..حالا شناختن که نه..دیده ام..دیدن هم که نه..خوانده ام..خواندن هم که نمی شود گفت..لعنت به این اینترنت آدم نمی داند تویش چه غلطی دارد می کند….
۲۸ آبان ۱۳۹۰ در ۱۲:۲۵عالی بود
۱۵ دی ۱۳۹۰ در ۱۵:۱۰