چهارشنبه ۶ مهر ۱۳۹۰
سما نمیکنیم. سر منگِ دواست و تابِ تن از آشوبِ جوشانده؛ پیاله دَمکردهی ختمی؛ گلو مُمسک به یک نفَس. آتشچرخان هم اگر چرخاندیم، برای داغیِ خشت بود، بگذاریم زیرِ زخمِ بوتهکردهی ماتحت، نه کباب. مجبوریم به این تدارکِ موجباتِ بقا… عهدِ وفا برگشته. وعدهی باقی، بهرایِ شورا: «ماهیانهی حیاطِ اجارهای به ربحِ مقرر و رفعِ کدورت از خاطرِ موجر». به وفا حکم کردهاند بعدِ هزارسال. انگشت زدهایم.
شما آشفته نمانی! شرحِ احوالِ ما، نه منفعتی بهحالِ غیر دارد، نه مرحمتی بهحالِ موجر. همحکایتِ خیّامیم که مِی میخورْد و شعر مینوشت: دنیا به فلانم؛ اما نبود…




خیام “می” داشت که در آن حال بی خبری، عارش نمی آمد دنیا را حواله بدهد به فلان. ما هشیاریم هنوز. شاید هم عارمان می آید حواله دهیم.. منتظریم روی خوش نشان دهد و ابنکه مبادا از حوالتش به “از ما بدترمان” رو ترش کند و بیشتر کثافت بزند به ریختمان.. یا انگشت فرو کند به آن زخم بوته کرده ی ماتحت، در هم نیاورد تا جانمان از پس حلقمان بزند بیرون.
۶ مهر ۱۳۹۰ در ۲۲:۴۷خوب شد آمدی…
۷ مهر ۱۳۹۰ در ۱۶:۰۶خوب شد آمدی.
ایشالا صاحبخونه شی
۷ مهر ۱۳۹۰ در ۲۱:۵۳مگر نمی گویید عهد وفا برگشته ،پس دیگر چه مصلحتی ست این حواله دنیا به فلان؟
۱۷ مهر ۱۳۹۰ در ۰۰:۳۴ما یک زمانی، همین چند ماه پیش، آمدیم وطن و رفتیم کتاب بخریم برای یکی دو سال آیندهمان. به همین وقت عزیز، از آقای کتابفروش سراغ کتاب شما را گرفتیم. همان کتابفروشی خاص ۱۶ آذر. گفتند که کتابی از این نویسنده نداریم ولی اسمش آشناست! هی فکر کرد ولی یادش نیامد کجا اسمتان را شنیده بوده.
۲۴ مهر ۱۳۹۰ در ۰۶:۱۴لااقل اینجا بیشتر بنویسید …
حقا که دیده به درگاه در سپید شد تا بیایی…
۲۵ مهر ۱۳۹۰ در ۰۹:۲۲بگذریم…
کیفش به قطره چکانی بودنش است شاید
کاش یکی نام کتاب این اقا را به ما می گفت
۲۸ مهر ۱۳۹۰ در ۱۸:۱۴تمام لحظه ها که این طور نیستند.
۲۹ مهر ۱۳۹۰ در ۲۱:۴۷دوست داشتنی.
۱۳ آبان ۱۳۹۰ در ۱۴:۲۸اما نبود
در حد علی حاتمی
۲۰ آذر ۱۳۹۰ در ۰۰:۰۹عالی آقا عالی
سلام پورج خان
۲ بهمن ۱۳۹۰ در ۰۱:۴۲میشه خواهش کنم اسم کتابتون واسم میل کنید .ممنون می شم .