سما نمی‌کنیم. سر منگِ دواست و تابِ تن از آشوبِ جوشانده؛ پیاله دَم‌کرده‌ی ختمی؛ گلو مُمسک به یک نفَس. آتش‌چرخان هم اگر چرخاندیم، برای داغیِ خشت بود، بگذاریم زیرِ زخمِ بوته‌کرده‌ی ماتحت، نه کباب. مجبوریم به این تدارکِ موجباتِ بقا… عهدِ وفا برگشته. وعده‌ی باقی، به‌رایِ شورا: «ماهیانه‌ی حیاطِ اجاره‌ای به ربحِ مقرر و رفعِ کدورت از خاطرِ موجر». به وفا حکم کرده‌اند بعدِ هزارسال. انگشت زده‌ایم.
شما آشفته نمانی! شرحِ احوالِ ما، نه منفعتی به‌حالِ غیر دارد، نه مرحمتی به‌حالِ موجر. هم‌حکایتِ خیّامیم که مِی می‌خورْد و شعر می‌نوشت: دنیا به فلانم؛ اما نبود…