یکشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۰
ای خانو…م؛ میگن رطیل که میزنه… میره درِ خونه میشینه… وقتی جسدِ باد کردهی شکارشو میبَرن شروع میکنه آواز خوندن. نه که اینبابا رطیل باشه؛ نه… منظورم این یهتیکه نیش زدنه نیست.
اون یهتیکه آواز خوندنشه.
کیمیایی، مسعود، جسدهای شیشهای (تهران: اختران، ۱۳۸۷)، ص ۲۶۹




ببخشیندا!!! رطیل مگه آوازم می خونه!؟
۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۰ در ۱۶:۵۱نیش عقرب نه از ره کینه است
۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۰ در ۱۰:۲۱اقتضای طبیعتش این است
یهو این رسید به ذهنم …..
سلام در یکی از پستها گفته بودید وبلاگتون رو کتاب کردید اگر اینجور است خوشحال میشوم اسمش و نام ناشر را به من بگویید که کتابتان را خریداری کنم منتظر خبرتان هستم!
۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۰ در ۱۶:۱۱وای.وای. وای هنووووووووووووووووووووووز نخوندمش این کتاب رو برای دزدی چیز خوبیه . قدر خودت .
میس شانزه لیزه
۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۰ در ۲۳:۰۹نخوندم
۷ خرداد ۱۳۹۰ در ۱۲:۳۱ولی انگار انگار خوب چیزی بوده!!!
شاید روضه می خونه رطیل دَم آخری ! از قِسم روضه هایی که فقط خودش گِریَش می گیره .
۸ خرداد ۱۳۹۰ در ۱۳:۲۰سایه ات گر قدمـــــی بـــــر لب دریـــا زده بود
موج دریـــــا به تماشـــــای تو در جا زده بود
صبحدم صیـــــت تو پیچید به صحرا چو نسیم
عطر گیســـــوی تــــو بر دامن صحرا زده بود
می چمیــــدی به چمــــن مست چو آهوی خُتَن
ماتـــــش آئینــــه ی دل محـــو تماشا زده بود
نور در نور شــــد از بارقـــه ات دشت و دمن
اهـــــرمـــــن زانـــو مگر پیـش اهورا زده بود
سیـــــب آسیــــب نـزد بـــــر یم حیثیّت خـویش
تاج گـــــل بـــــر شـــــرف آدم و حـوّا زده بود
حاصلی جزعـرق از شرم مگر داشـت به روی
هر کسـی طعـــــنه به ســـودای زلیخا زده بود
کاش بودی که ببیـنی که چــه خون شد دل من
غم علَـــــم بر دل مـــــن در شــب یلدا زده بود
با تـــــو می شد سپـری گر شب من تا به سحر
جِقـّــــــه ام بیـــــرق خـــود را به ثریّا زده بود
عقـــــل در کلّـــــه ی خــود داشت اگر مفتی ما
آستیـــــن را بـــه تـــــولای تـــــو بالا زده بود
۲۳ تیر ۱۳۹۰ در ۱۹:۴۱هیچ جای دنیا اینجا نمیشه… هیچ جای دنیا رو ندیدم…
(جسدهای شیشه ای – مسعود کیمیایی)
۲۰ امرداد ۱۳۹۰ در ۲۳:۴۶