بهاريه

بهاریه

دل‌باخته را خوفِ وفای زمستان نیست.
تقریرِ بدخطِ تقدیرِ ما اگر هنوز بر روالِ هجران است، زمستان کم دل‌بری نداشت که گِله کنیم.
یا مقلبَ القلوب، حالِ خوب را نصیب کن. سختی و بلا و آفت از زمین و آسمان و مُلک و مملکت به دور دار. جانِ خسته را امید باش. این گذارِ عمر را بهار کن.

بهارتان مدام

بهاریه

گوشه‌ی اتاقِ بچگیِ ما، پشتِ تورفتگیِ دیوار، یک کپه‌ی رخت‌خواب بود، صاف و چارگوش و بلند. بلندتر از قدِ بچگی. تدارکِ مهمانی که نیامد.
اسفندِ آن سالی که عینول، پرسانِ عیالش درِ خانه‌ها را زد و شب رد شده بود که رسید به خانه‌ی ما و ماند، چادر از سرِ پیچه افتاد و نویی از روبالشی‌های سبز و آبیِ سوغاتِ مکه و گل‌دوزیِ بنفشه‌هاش ریخت وسطِ اتاق و همه‌ی امیدِ ما شد کشک. به‌خاطرِ عیالِ عینول.
آن خمیده‌ی قد بلندِ خواب‌آلود که باید از زیر پیچه‌ی رخت‌خواب درمی‌آمد و هم نوارِ الهه‌ی آقام را می‌چسباند و می‌گذاشت زیر متکّاش، هم دوچرخه‌ی انباری را قواره‌ی من می‌کرد، هم ریاضی‌های تا تهِ کتاب را می‌نوشت، هم مادرِ اسلامبولچی را کتک می‌زد، غیرِ بالش، سه‌تا تشکِ تاشده بود و سه‌تا پتو با ملافه‌ی سفید و پلنگِ زشت.
عینول ماند تا سبزه‌ی دمِ عید. بعد رفت و اتاقِ خالی ماند. سه‌شنبه‌ی آخرِ سال بود. بی ترقه و بوته و بچگی. دو روز کشید تا به طناب، آب از تنِ پلنگ رفت و مادرم قابِ ملافه گرفت. سوارِ هم کرد گوشه‌ی اتاق، چادر کشید، شد صاف و چارگوش و بلند. بلاهتِ خودخواسته بی‌آبرویی نیست، تا بدانی کسی نمی‌داند. بوقِ باهار که خورد و عقربه پرید، باز توی اتاقِ بچگی سر گرفتیم به کناره‌ی آن توده‌ی مرتب… که عیدت مبارک. زودتر بیا.

بهاریه

باز روزگارمان کش‌آمده‌ تا سنّتِ سفره‌های شکلِ هم؛ بوی تاید و ریکا؛ سبزه‌های زورکی. کش‌آمده تا تفرعنِ بهار.
«بهار حضورِ توست. بودنِ توست.» تو به‌علاوه‌ی گوجه‌سبزها.



* مارگوت بیکل / برگردانِ احمد شاملو و محمد زرین‌بال

بهاریه

بی‌شما، هیچ‌وقتِ سال، مسمّا به عید نیست؛ به بهار… شاید. جانِ خسته مستحقِ شماست، نه سبزه و سمنو. رختِ نو ارزانیِ درخت. عیدیِ ما تو باش. از درخت کمتریم؟‌
آشتی کنی و بیایی… این سفره‌ و بهار و همین سیب و سیر و آینه و آب، پاگشا…

بهارتان به دل
دلتان باغِ نارنگی

بهاریه

این زورِ پشتِ عقربه‌ها، روزگارِ ماست. گاهیش خاطره‌ست؛ درد است؛ عا‌شقی‌ست؛ گاهیش روزِ نوست. نوروزتان به‌خیر.
کلاغِ قصه‌‌ی امسالتان عاقبت به‌خیر.

بهاریه

چشم و چراغِ این‌همه خانه رفت و شد یک قابِ عکسِ پایه‌دار، گوشه‌اش نوارِ مشکی، کجکی؛ شد یک صندلیِ خالی، کنارِ هفت‌سینِ بهار؛ شد تک‌شاخه‌ی لاله، جای سنبلِ هرسال.
باز چشمتان روشن؛ هزار و سیصد و هشتاد و هشت هم تمام شد. «حوّل حالنا الی…» بخوانید؛ الی هرچه به دلتان هست. الهی به امید تو! دستتان مُشت کنید، سرِ انگشتِ اشاره، نوکِ انگشتِ میانی بالا.

بهاریه

تو که این‌همه دوری، عیدت مبارک.
اگر رمقی به جانِ ملول نیست، خاطرمان خوش است، شاید این بهار حالمان عوض شود به مددِ محوّل‌الاحوال. الهی که دلتان‌ قرار بگیرد در گذرِ ناگزیرِ عمر. نفَس به‌خیر بیاید و خوش به‌سر شود. بهارتان دل‌نشین؛ نوروزتان مدام!

بهاریه

بهار یک بهانه است برای تازه‌تر شدن. شُکرِ ربِ رحیم که گردونِ نامراد لَختی به مراد گشت و دولتیِ سرِ بهار، بختمان گشود. نو شد روزمان به‌مبارکی. بهارِ روزگارتان بی‌زوال.

بهاریه

سوزنیِ دوره‌ی محمدشاه را می‌خواستیم قاب بگیریم که نپوسد، گفتیم عجالتاً این بهار هم عصای دستمان باشد برای سفره‌ی هفت‌سین، بعدِ بهار اگر عمرمان به دنیا بود، می‌دهیم قابِ فرنگی بگیرند و شیشه بندازند و میخ کنند به دیوار که شاهدِ اصالتِ خانواده باشد پیشِ مهمانِ غریبه. محضِ خاطرجمعی.
آینه‌ی نقره‌کوب و تُنگِ بلور را گذاشته‌ایم؛ به‌انضمامِ قرآنِ درباری و حافظِ اجدادی و سکّه‌ی عباسی و سمنویِ یخی؛ خوشه‌ی گندم و شاخه‌ی سنبل و ماهیِ گلی؛ سیبِ درشتِ سواکرده‌‌ و سنجدِ بوداده؛ کلّه‌ی سیر و سرکه‌ی پیر و سماق نابِ تبریز و یک پیاله سبوس؛ نارنج و کاسه‌ی آب؛ خُرفه‌ی سبزِ تابدار. منّت تمام‌کردیم به سفره‌داریِ بهار. بلکه قدم سرِ چشم بگذارد و بیاید و سر شود این زمستانِ بد اخمِ بی‌پیر.
نوروزتان مدام! الهی که روزگارِ نو، روزگارِ صحّتِ تن باشد و سلامتِ جان؛ سفره‌ها پربرکت؛ مملکت امن و امان؛ خانه‌ و زندگی و صحن و سراتان آباد؛ هرچه مظلومِ اسیر است آزاد؛ چشمِ بد از همه دور؛ رحمتِ اهلِ قبور؛ شبتان نورانی؛ خوشیِ خنده‌ی نوروزیِ‌تان طولانی؛ پدر و مادر و همشیره و اولاد و برادر سالم؛ عزّتِ مُلکِ سلیمانیِ ایران دائم؛ دلتان دور از غم!

بهاریه

از بهار نوشتن کمی حوصله می​خواهد، کمی دلِ خوش. عجالتاً ته​مانده​ای دلِ خوش داریم؛ به‌​کفافِ سرکردنِ نوروز. برای بهاریه نوشتن چیزی نمی​مانَد. سنبل و شب​بویِ سفید و سبزه​ی نو دمیده، دخلی به بهار ندارد. زمستان که زورش را زد و آرام گرفت، گوشه و کنار بساط می​کنند، از هرکدام هرچه بخواهی هست. سبزه​ی سفره هم میوه‌ی باغِ کسی نیست، منّت​دارِ بهار! گندم و عدسِ خیس‌کرده است. چلّه​ی زمستان هم خیس‌کنی، جوانه می​زند. این​ بساط ضیافتِ نوروز است. دولتیِ سرِ روزگارِ نو.
دعای تحویلِ سال، هزارهزار آرزوست؛ هزارهزار تمنّا به ساحتِ حضرتِ دوست، بلکه نظری کند و این طفیلیِ نوروز، بشارتِ روزگارِ نو باشد.
پی​اش را بگیری، سفره​ی هفت​سین و آن آب و آینه و یک کفِ دست نان، سجاده​ی مناجات است. محرابِ دعاست. اقرار به تهی​دستی و عجزِ آدمی که برای آن فردای نیامده، دستش به جایی بند نیست. دست به‌دامنِ خدا شدن است، محضِ خیرِ همان روزگارِ نو.
می​شود کتابِ جنابِ حافظ را از قفسه​هایِ خاک‌گرفته بیرون کشید و بلندبلند خواند. نه مثلِ شب​های دراز و سردِ یلدا، به نیّت تفأل، فقط به‌قصدِ دعا:
سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت / بادت اندر شهریاری بر قرار و بر دوام
سالِ خرّم، فالِ نیکو، مالِ وافر، حالِ خوش / اصلِ ثابت، نسلِ باقی، تختِ عالی، بختِ رام
بهارتان خوش!