مینیمال

۴

وقتی سه‌ماهِ تابستان را می‌رفتید شمال اسب‌سواری… دل‌تنگیِ آمدنت برای من می‌ماند و گلدان‌های آقات که بایست آب می‌دادم. بعد هم که زنم شدی، بکارتِ نداشته‌ات را حواله دادی به همان روی زین نِشستن و اسب‌سواری‌های صبح تا غروبِ شمال.
با فکر و خیال این سال‌ها چه کنم. با نفرتم از تو و شمال و اسب. وقتی نگاهت می‌کنم که حتا بلد نیستی سوارش بشوی.

۳

پاییز که آبستن بودی، سفارش دادم سه‌تا قالیچه‌ی ذرع‌ونیمِ زمینه‌لاکی ببافند، قواره‌ی ایوان. هرکدامشان به‌اسمِ یکی‌مان‌.
حالا چه‌طور حالی دخترت کنم، چاردست‌وپا روی جای خالیِ قالیچه‌ات نرود؟

۲

پسرِ غرفه‌ی بغلی برای هزارمین‌بار داد زد شلغم ببَر، مرهمِ سینه… و برای هزارمین‌بار پول‌هایش را شمرد.
دخترک خودش را از زیرِ چرخ‌دستیش کشید بیرون، از پیرمردِ این‌طرفی پرسید تربچه‌ی خانگی مرهمِ کجاست. بلدی؟

۱

یادت هست؟ بیست و هفت سالِ پیش، همان ماه​های اولِ نامزدی​مان، برادرِ دوقلوی من تصادف کرد و مُرد، و تو دلواپس بودی که مبادا عروسی عقب بیافتد. حالا درست بیست و شش سال است که تو عروسِ خانه​ی منی، هیچ​وقت هم نفهمیدی شوهرِ تو، همانی بود که مُرد.