چرک‌تاب

۹۷

بیا تجارت‌خانه بزنیم. منفعتش نصف به نصف.
تو تا حجره نیا. بشین همین‌جا لبِ تخت، پاهای سفیدت را شلخته تاب بده، ساعت بخوان. آن‌قدری که رسیدم و چایِ ناشتا تمام شد، نمره‌ی حجره را بگیر، به شاگردم بگو «خانومشان».
از سرِ چارسو که داد بزند خانووومتان، خانمی که شما باشی، من تمامِ تیمچه را تاراج می‌کنم.

۹۶

بیا کاغذ بنویسیم به شورای شهر، قانون کنند هر دکانِ ساک و چمدانی دکّه‌ی دوا هم وا کند لای بساط. کیسه‌ی جادار و چرخ و دسته‌ی مرغوب مالِ تو، قطره‌ی چشم و دوای دل‌آشوب مالِ من.
تو برو. حالِ من مالِ هواست. دکتر شدی بیا. بیا سفره را تو بچین. بیا مرا خوب کن.

۹۵

دل‌خوش به عاقبتِ فال، دستم به دامنِ تو بود و ندیده می‌دانستی هیچ‌کدامِ آن خط‌های بی‌تابِ کفِ دستم به تو نمی‌رسد. حتا اگر خدا ستاره کشیده بود.

۹۴

کمترِ چرخاندنِ چرخِ صندلی، زور به دستِ پیرِ عیالِ نجف مانده بود. از بالای پله‌های ایوان سرَک کشید روی سینیِ خرمای دستِ شهلا، گفت می‌ریختی تو دیس مادر. چیه تو پلاستیک! نعشِ نجف از شبِ قبلش گوشه‌ی مستراحِ متروک و بی‌چراغِ حیاط بود. هواکش را زده بودند بوی آقاشان نماند.
چادرِ کرپِ دو-شینِ شهلا، گره خورده بود به میله‌های نوک‌تیزِ در، نشانِ خانه‌ی مُرده. موشک‌بارانِ صدام سرش می‌کرد، می‌رفت زیرزمینِ مسجد علوی. بعدِ جنگ خودش مانتویی شده بود، چادرش بیرقِ عزای نجف. پیرهنِ گیپورِ مشکیِ بلند با آستینِ بی‌آستر پوشیده بود و موهای مِش‌کرده‌ی چربش تورِ سیاهِ فرنگی داشت و دستش النگوی پَهنِ بدلی.
پیش‌نمازِ مسجدِ بازار لای فاتحه آمده بود عقبِ قالیِ وقفی. هادی‌ گفته بود گه خورد قالیِ دوازده‌متریِ نو را داد به مسجد. این‌ها مالِ شهلاست. گفت خدابیامرز یک‌سال‌ونیم پوشک بود. شما وسطِ مغرب و عشا آمدی عوضش کردی یا این شهلا؟ خودش می‌داد. «حاجیِ» اعلامیه‌‌ش گنده‌ست، سهمِ اولادیِ ما اداست. پاکتِ وصیت را داد، گفت نصیبِ میّت از دنیا، دوتا حمد و قل‌هواللـه‌ست پا قبر. کی آقایی یادش باشه بعدِ شربت و تیتاپ! حواله قالی ورنمی‌داره. شما صدات منبریه وصیتش را بخوان، خاطرجمع بخوابی، فردا همین که داریم از زیر پامان نکِشی واسه مسجد. سهم‌الارثِ شهلا شیشَکیه؟
نجف پشتِ فاکتورِ کولر، زیرِ اِناللـه نوشته بود «سلامتی بدوارث».

۹۳

رنگِ آبیِ آسمانِ روز، اندازه‌ی تهِ میخ.
لای درزِ سنگ‌فرشِ باغچه‌ی بی‌باغبانِ حیاط، گل درآمده. فراموشم نکن! عیالم می‌گفت اسمِ این گله‌ست، قصه هم دارد پشتِ اسمِ غمگینش.
مردابِ گاوشور، شرف داشت به گلدان و باغچه‌‌ی پُرِ فراموشم نکن، وقتی فراموشت نکرده‌ام هنوز. حیاطِ شما گل نداده اولِ بهار؟ «برگرد سرِ زندگیت» مثلاً…

۹۲

ما فقه را پشتِ درِ حیاطِ شما خواندیم، اصول را زیرِ پنجره‌ی عمارت. رساله‌ی این فقیه از مشقِ سرِپا این‌چنین شرمِ شریعت شد. اگر بیایی، اقتدا رواست. بی سجاده و مُهر و مکبر. امامِ جمعه و شنبه تو باش. همه‌چیزِ روزگارمان به امامتِ شما.

۹۱

عزیز خدابیامرز ـ عزیزِ مادرِ مادرم و عنایت داییم نه، عزیزِ پایینِ سی‌متری ـ خیلی که هوای یکی قلنبه می‌شد توی سرش، به‌ش می‌گفت تخمِ سگ. از عیالش که حرف می‌زد، تخمِ سگ از دهنش نمی‌افتاد. جوری هم می‌گفت که آدم دلش می‌خواست تخمِ سگش باشد.
زنش رفته بود. بی کاغذ و طلاق. خودش هم با سیلِ شصت‌وششِ تجریش رفت. با پیرهن‌شلوار زد به آبِ پُرزورِ گِلی، عقبِ پسرِ عباس که قایق داده بود به آب و خودش شده بود ناخداش. پسرِ عباس پیدا نشد. خاکش شد دلِ مادرش. هنوز هم هست. ولی عزیز را پایینِ مقصودبیک از آب گرفتند. می‌خندید.
بعدِ آن‌روزِ مرداد، فقط خندید. وسطِ سرش عینِ حلبِ روغن‌نباتی مچاله شده بود. عکس و فیلمش هم گفت عافیت ندارد. عاشقِ رادیو شد. گردو می‌فروخت. باباش باغ داشت طرفِ تویسرکان. سهم‌الارثِ عزیز شده بود سه‌تا وانت گردو و خرجِ مریض‌خانگی که اخویش داد. از آب که درآمد، نه خط نوشت، نه سوسن خواند، نه به کسی بد گفت، نه منتظرِ عیالِ تخم‌سگش ماند. سیگار کشید که نمی‌کشید. ازش یک خانه ماند پایینِ سی‌متری، با دوتا وانت گردو. دیروز عیالش را جلوی یکتا دیدم، با پسرش. صداش می‌زد عزیز.

۹۰

سما نمی‌کنیم. سر منگِ دواست و تابِ تن از آشوبِ جوشانده، پیاله دَم‌کرده‌ی ختمی، گلو مُمسک به یک نفَس. آتش‌چرخان هم اگر چرخاندیم، برای داغیِ خشت بود، بگذاریم زیرِ زخمِ بوته‌کرده‌ی ماتحت، نه کباب. مجبوریم به این تدارکِ موجباتِ بقا. به رایِ شورای حلِ مرافعه، ماهیانه‌ی حیاطِ اجاره‌ای به ربحِ مقرر و رفعِ کدورت از خاطرِ موجر گردنِ ماست. عهدِ وفا برگشته. به وفا حکم کرده‌اند بعدِ هزار سال.
شما آشفته نمانی! شرحِ احوالِ ما، نه منفعتی به‌حالِ غیر دارد، نه مرحمتی به‌حالِ موجر. هم‌حکایتِ خیّامیم که مِی می‌خورد و شعر می‌نوشت دنیا به فلانم؛ اما نبود.

۸۹

شما بلدی همچین از زندگیت بنویسی که آدم پیش خودش شامِ آخرِ شبِ آن خانه را بی‌غلط سفره بچیند. واردی. منتها مالِ ما این‌ریختی نیست. نه که بد گشته باشیم؛ ولی وقتی «توالت» واسه آقات مستراح باشد، واسه ننه‌ت رنگِ روی لبش، قصه‌ی خانه‌ت کتاب‌شدنی نیست.

۸۸

دوتا استکان که خورد، دست کشید به سبیلِ حنایی شده‌ش، گفت این‌جا نیستی. تلخیت هم از این زهرماری نیست. تنش را از تای کمر ول کرده بود به سفتیِ دیوار. دست کشید به پُرزِ پتو پیِ کبریت واسه سیگاری که از لبش نمی‌افتاد. پای سینیِ عرق و ماست و مابقی، چشم‌های پیرش گلی بود. گفتم آشفته‌‌ی امروز صبحم آقاجان.
گفت کارِ حالا نیست. به‌قولِ یارو گفتنی، اقلاً از مصدق به این‌ور همین بوده. قبل‌ترش هم که ملّت کتاب‌قصه چه می‌فهمیدند! تهِ مرافعه چیزی درنمیاد. بریز.
گفتم زور داشت. دو سال کالباس خوردم تا شد این. دادم دستِ آدمِ خارج‌دیده، انگلیسی‌بلد، حالا به حسابِ خودم. ورق زده، نوشته‌م «مادرم گفت لابد خرج تولگی تا حالات هم میراثِ بابای هیچی‌ندارت بوده که کفنش هم سوغاتِ کربلا بود، چروکِ تنِ من هم ننه‌زاد». بعد همین آقا، همین که کتاب دستش بوده، کارش بوده، درآمده که مادرِ خودِ حضرت‌عالی؟
حواست هست آقاجان؟ یعنی خدایی ننه‌ت فلان بود؟ منتها شیک گفت، باکلاس. واسه چی؟ واسه دو خط نوشته. واسه ریخت‌ و روزمان که قصه برنمی‌داشت. هرچی. واسه این‌که ما چایی کم‌رنگ خوردیم جای ناشتایی و ناهار، می‌خورده به شکل‌مان.
آقام گفت دفعه سیّم بود از سر می‌گفتی. شمردم. فردا زنگ بزن به دقت‌پورِ اولِ جاده‌قدیم، بگو فلانی گفته کتاب‌ می‌فرستم مغازه، هزارتا مقبول چاپ کن. جلدش مقوا، کاغذش درخور. حرفِ قیمت نزن. این آخرش هم که گفتی ننه‌م چروکش واسه خاطر ما بود و فلان، خط می‌زنی. باز به غیرتِ همین یارو. تهِ این استکان‌ها آب بریز، تا صبح بوی سگ‌مُرده نگیره.
فردا نه، پس‌فرداش حروف‌چینِ دقت‌پور وسطِ بازار به آقام گفته بود این‌جور که شازده‌ت نوشته، آدم حیا می‌گیردش. خدابیامرز عیالت چی کم‌گذاشت؟ خوبیّت نداشت این حرف‌ها. حالا ما می‌شناختیم، هیچی. چهارتا غریبه، چهارتا بچه‌محل، چشم‌شان به اسمِ رو مقواست. رسوایی، کاغذی که شد حالاحالاها هست.
برگشتنی آقام درِ حیاط جُفت‌نشده گفت تف به روت.