پاشويه

۸

«دوستت دارم» سجلِ عاشقی‌ست. همه‌ی داروندارِ آدم‌هایی که یک‌وقتی دل‌شان قرص بوده به این دوستت دارم. باید بلدش باشی. راست توی چشم‌های آدمت نگاه کرده باشی که ببینی چه گِردیِ چشمش پُرآب شده وقتی حواسش به حرفِ توست. باید شنیده باشی که بعدش چه شمرده حرف می‌زند، یواش…
سرمشق دست‌تان نمی‌دهم. بنچاقش هم به اسمِ ما نیست. ولی حرمتِ حرف‌ را باید به قاعده گذاشت. دوستت دارم با «خوبم، شما چه‌طوری؟» توفیر دارد. دوستت دارم را باید جایی بگذاری که اگر قسمت نشد، تتمه‌ی زندگی به‌جایش بماند و بروی. جایی که کاری برای آن چند ثانیه‌ی بعدش نداشته باشی، برای آن وقتی که کج نگاهت می‌کند.
انگار خاطرمان را معطلِ قصه‌‌ی سیب کردیم. و الا دوستت دارم یعنی دو نفری وسطِ شمشادهای بهشت، گرگم‌به‌هوا.

۷

«پدر» یک اسم است. مثل غلام‌علی.
این بزرگی‌های خویش‌فرما را بگذارید کنار. این اعتباری که برای هی… هی… کردن‌های سرِ پیری‌تان، قابِ نقره گرفته‌اید. پدر شدن فتحِ هیچ قله‌ی دور و بلندی نیست. مرتبه‌ای که شما درخورش باشی، باقی توده‌ی نالایقِ محروم. این پولک‌های حرمتی که به رخت‌ولباس‌تان ضمیمه کرده‌اید، بزرگ‌تان نمی‌کند. پدر شدن کارِ یک شبِ پاییز است، یا تلافیِ بدمستی، یا هضمِ خواهشِ مدت‌دارِ عیال، یا غفلتی سرِ بزنگاه. شاید ذوقِ قدکشیدن بود، برای تویی که کوچک نگاهت کرده بودند. کسی دِینی ندارد اگر فرزندِ نداشته‌های توست؛ ولی تو مدیونی اگر مانده‌ای زیرِ بارِ مابقیِ سهمِ کسی.
گربه‌های نرِ بالغ هم پدرند. تو برو بابای بچه‌هایت باش.

۶

ادبیاتِ این مملکت بی اثرِ شاملو، عینِ روزگارِ من است، وقتی تو نیستی.

۵

این‌جا‌ یا باید بشینی گوشی را بگیری دستت، از پشتِ شیشه اشکِ عزیز ببینی، دَم‌بگیری تقصیر تو نبود مادر، یا بروی همان جایی که پری رفت و به بچه‌اش گفتند رفته فرنگ. اعدامی‌ها دسته‌ی ده‌تایی به دیوار نمی‌کشند جای تقویم. وقتی این‌دیوار تا آن‌دیوارِ انفرادی‌ات هفت قدم باشد، دفعه‌ی هشتم‌ که قدم برداشتی یا فقره‌ی آخر ملاقات‌ است، یا طنابی که بالای چارپایه حلقه‌اش کرده‌اند.

پیله می‌کنی، دردِ دلِ آدم الو می‌گیرد. حالا کِی هست این انتخابات؟

۴

کاش دیر نشده باشد میرزا. دستِ‌کم آن‌قدر دیر نشده باشد که از ما به دل‌ بگیری. عرض کنم بساطِ زندگیِ ما، برای خودِ مایی که آکتورش بودیم و سرمان دعوا بود، چیز دندانگیری نداشت؛ نَقلش که دیگر حرمتِ خاکِ‌شیر دارد برای ملت. تنوعِ زندگیت که برفِ نورسیده باشد و هیجانش کلاغ، یعنی بد اوضاعی شده رفیق. سرت سلامت که آمده‌ای احوال‌پرس.
نگفته‌هایمان زیاد نیست. حال‌مان هم که پیداست.
– این خزعبلاتِ خوانده و نخوانده را زده‌ایم تنگِ هم به هیبتِ کتاب، بلکه برات بگیرد برای روی پیشخانِ کتاب‌فروشی. دنبالِ آدمیم. ویراست و طرح و نقش و ثبتش تمام شده، مانده مابقی. اسمش را هم گذاشته‌ایم «چرک‌تاب» که به شمایل‌مان بیاید.
– ایوانِ «بلاگر» آفتاب‌گیر نبود، رخت‌مان دو نَم می‌ماند. آتیه‌ی نه‌خیلی دور، از این‌جا اثاث می‌بریم، شاید حال‌مان خوش شود به حیاطِ خانه‌ی نو. اگر عمری بود.
باقی وفا‌.

۳

رنگ به رنگ… هیز و عزب ریخته دور و برت، به‌خیالت خوشیم، اسیرِ چشمِ شهلات؟
از تخم و ترکه‌ی همسایه‌ی فرحزادتان آدم هست، تا همین که حق به گردن‌تان داشته آقاش. همه امام‌زاده‌. سرکار هم صبح تا بوقِ سگ داری نجابت رنده می‌کنی کله‌ی پدرت. شل زده‌ای به روان‌مان، حالا هی سرِ بی‌صاحبِ ما را بگیر به دامنت، بگو یکی بود، یکی نبود…

۲

فکری‌ام سوایِ این مرقوماتِ وعده به وعده‌، چهارتا لغت دست‌وپا کنم، نه همچین اللـه‌بختکی پنداری تیغ به سرمان بوده، نه همچین پرکلاس که بویِ گندِ مکتب بدهد. چهارتا لغت سرِ هم‌ کنم، خوش‌خط بنویسم دلم برایت تنگ شده. بی قلم‌خوردگی.

۱

باز اگر دو فقره رو به قبله زمین هم خورده‌ بودیم، می‌گرفتیم سرِ چوب، می‌گفتیم سجده بوده، به درگاهش عارض می‌شدیم از بساطِ روزگار.
عجالتاً دوغ زیاد می‌خوریم، چُرت‌مان بگیرد.