۱۰

حکایتِ دلِ ما
با نیِ کسایی کن

(هـ. ا. سایه)

۲۷

– اینارو آوردم که اگه یه‌وقت رفتی بچه‌هامو ببینی، بدی بهشون.
– یه چیزی بیشتر از چهارتا عروسکِ جک و جونور لازمه که اون بچه‌ها رو قانع کنی هنوز پدر دارن.

Inception (Christopher Nolan), 2010

۸۷

جهنم همین‌جاست… که هنوز تلفنم که زنگ می‌زند، فکر می‌کنم تویی.

۱۱

اگر دلیلِ فشار به ماشه را ندانیم، قاتلیم؛ اما هر دلیلی موجه نیست. دلیلِ فشار به ماشه باید به‌اندازه‌ی دو کوه باورکردنی باشه.

 

کیمیایی، مسعود، جسدهای شیشه‌ای (تهران: اختران، ۱۳۸۷)، ص ۸۲

۱۰

هیچ اگر سایه پذیرد…
ما همان سایه‌ی هیچیم.

 

سیدخلیل عالی‌نژاد

۸۶

معذّبِ مذهبم؛ اگر نه، بلاتشبیه، تلاوت بود آن نفَس کشیدنِ شما. گلپا هم آن‌جور نمی‌خواند. آن‌جور که زیرِ گوشِ ما نفس می‌کشیدی.

۲۶

موسمِ حصال گذشت
و تابستان تمام شد
و ما نجات نیافتیم.

خانه سیاه است (فروغ فرخ‌زاد)، ۱۳۴۱

۹

حلقه‌ای بر در بزن
گر درنیایی هم رواست

(عطار)

۸۵

قرآنِ شاهی داشت به هامشِ همایونی. پشتِ جلدش خودِ میرپنج دو سه خط قلمی کرده بود به پاسِ نوکریِ قدیم. ورق که می‌زدی، گوشه‌ی بالای مصحفِ نه‌صد و بیست و سه، خوش‌خط نوشته بود رسیده‌ام به بیست‌وسه‌ی نه. تولدت شده زری.
زنش بود. خودش می‌گفت دوره‌ی کشفِ حجابِ رضاخانی، وقتی هنوز خاطرخواهی به وصلت نچسبیده بود، شنبه به شنبه یک حلب روغنِ کرمانشاهی سُر می‌داده به سرکرده‌ی قزاق، محضِ خاطرجمعی که دستِ اجنبی به پرِ چادرِ زری نرسد. میرآبِ باغش می‌گفت وقتی تعریف می‌کرد، به «زری» که می‌رسید شُل می‌گفت. واسه خاطرِ بغضش.
قصه‌‌ی قبلِ زری از سن‌وسالِ ما رد بود. از دردِ کمر افتاد مریض‌خانه، همین اهریِ اولِ دربند. به ماه نکشید. مالِ کلیه‌ش بود. جنازه‌‌ش را خودِ اسفندیارخان وسطِ باغ شست. تا آن‌وقت هیبتش این‌جور نبود؛ یعنی ما ندیده بودیم. از همان صبحی که گفت درِ باغ را سیاه بزنند، از سرِ تختِ روی حوضِ باغ که به نعشِ زری آب می‌پاشید، کمرش تا ماند، عصا شد قوه‌ی پاش، تا مُرد.
سپیده‌نزده دست‌نماز که می‌گرفته، سر می‌گردانده به تختِ پرده‌دارِ منبتِ گوشه‌ی ایوان، یواشی می‌گفته صبحت به‌خیر زری. امروزِ هفتادوهفت، میرآبِ باغش ‌گفت واسه نماز پا نشد. گفت آقا یک خنده‌ای به لبش ماسیده بود، پنداری آن‌وقت‌هاست، زری‌خانم خدابیامرز هم هست.

۸

توبه ز گناهی
که جزایش این است

(عراقی)