۹۲

ما فقه را پشتِ درِ حیاطِ شما خواندیم، اصول را زیرِ پنجره‌ی عمارت. رساله‌ی این فقیه از مشقِ سرِپا این‌چنین شرمِ شریعت شد. اگر بیایی، اقتدا رواست. بی سجاده و مُهر و مکبر. امامِ جمعه و شنبه تو باش. همه‌چیزِ روزگارمان به امامتِ شما.

۱۲

این در به صبر کوفتن
از دردِ بی‌کسی‌ست

(احمد شاملو)

۹۱

عزیز خدابیامرز ـ عزیزِ مادرِ مادرم و عنایت داییم نه، عزیزِ پایینِ سی‌متری ـ خیلی که هوای یکی قلنبه می‌شد توی سرش، به‌ش می‌گفت تخمِ سگ. از عیالش که حرف می‌زد، تخمِ سگ از دهنش نمی‌افتاد. جوری هم می‌گفت که آدم دلش می‌خواست تخمِ سگش باشد.
زنش رفته بود. بی کاغذ و طلاق. خودش هم با سیلِ شصت‌وششِ تجریش رفت. با پیرهن‌شلوار زد به آبِ پُرزورِ گِلی، عقبِ پسرِ عباس که قایق داده بود به آب و خودش شده بود ناخداش. پسرِ عباس پیدا نشد. خاکش شد دلِ مادرش. هنوز هم هست. ولی عزیز را پایینِ مقصودبیک از آب گرفتند. می‌خندید.
بعدِ آن‌روزِ مرداد، فقط خندید. وسطِ سرش عینِ حلبِ روغن‌نباتی مچاله شده بود. عکس و فیلمش هم گفت عافیت ندارد. عاشقِ رادیو شد. گردو می‌فروخت. باباش باغ داشت طرفِ تویسرکان. سهم‌الارثِ عزیز شده بود سه‌تا وانت گردو و خرجِ مریض‌خانگی که اخویش داد. از آب که درآمد، نه خط نوشت، نه سوسن خواند، نه به کسی بد گفت، نه منتظرِ عیالِ تخم‌سگش ماند. سیگار کشید که نمی‌کشید. ازش یک خانه ماند پایینِ سی‌متری، با دوتا وانت گردو. دیروز عیالش را جلوی یکتا دیدم، با پسرش. صداش می‌زد عزیز.

۹۰

سما نمی‌کنیم. سر منگِ دواست و تابِ تن از آشوبِ جوشانده، پیاله دَم‌کرده‌ی ختمی، گلو مُمسک به یک نفَس. آتش‌چرخان هم اگر چرخاندیم، برای داغیِ خشت بود، بگذاریم زیرِ زخمِ بوته‌کرده‌ی ماتحت، نه کباب. مجبوریم به این تدارکِ موجباتِ بقا. به رایِ شورای حلِ مرافعه، ماهیانه‌ی حیاطِ اجاره‌ای به ربحِ مقرر و رفعِ کدورت از خاطرِ موجر گردنِ ماست. عهدِ وفا برگشته. به وفا حکم کرده‌اند بعدِ هزار سال.
شما آشفته نمانی! شرحِ احوالِ ما، نه منفعتی به‌حالِ غیر دارد، نه مرحمتی به‌حالِ موجر. هم‌حکایتِ خیّامیم که مِی می‌خورد و شعر می‌نوشت دنیا به فلانم؛ اما نبود.

۱۱

حدیثِ بوسه رها کن
دریغ…
نامِ تو باشد که بر زبانی رفت

(اوحدی)

۱۲

می‌گن رطیل که می‌زنه، می‌ره سر درِ خونه می‌شینه، وقتی جسدِ باد کرده‌ی شکارشو میبرن شروع می‌کنه آواز خوندن. نه که این‌بابا رطیل باشه؛ نه. منظورم این یه تیکه نیش زدنه نیست. اون یه تیکه‌ آواز خوندنشه.

 

کیمیایی، مسعود، جسدهای شیشه‌ای (تهران: اختران، ۱۳۸۷)، ص ۲۶۹

۲۸

آقاجون…
بابا…
[…]
ول‌کن دستشو بابا
دستشو ول‌کن…
بلندشو میخوام ببرمت دستشویی

جدایی نادر از سیمین (اصغر فرهادی)، ۱۳۸۹

۸۹

شما بلدی همچین از زندگیت بنویسی که آدم پیش خودش شامِ آخرِ شبِ آن خانه را بی‌غلط سفره بچیند. واردی. منتها مالِ ما این‌ریختی نیست. نه که بد گشته باشیم؛ ولی وقتی «توالت» واسه آقات مستراح باشد، واسه ننه‌ت رنگِ روی لبش، قصه‌ی خانه‌ت کتاب‌شدنی نیست.

بهاریه

این زورِ پشتِ عقربه‌ها، روزگارِ ماست. گاهیش خاطره‌ست؛ درد است؛ عا‌شقی‌ست؛ گاهیش روزِ نوست. نوروزتان به‌خیر.
کلاغِ قصه‌‌ی امسالتان عاقبت به‌خیر.

۸۸

دوتا استکان که خورد، دست کشید به سبیلِ حنایی شده‌ش، گفت این‌جا نیستی. تلخیت هم از این زهرماری نیست. تنش را از تای کمر ول کرده بود به سفتیِ دیوار. دست کشید به پُرزِ پتو پیِ کبریت واسه سیگاری که از لبش نمی‌افتاد. پای سینیِ عرق و ماست و مابقی، چشم‌های پیرش گلی بود. گفتم آشفته‌‌ی امروز صبحم آقاجان.
گفت کارِ حالا نیست. به‌قولِ یارو گفتنی، اقلاً از مصدق به این‌ور همین بوده. قبل‌ترش هم که ملّت کتاب‌قصه چه می‌فهمیدند! تهِ مرافعه چیزی درنمیاد. بریز.
گفتم زور داشت. دو سال کالباس خوردم تا شد این. دادم دستِ آدمِ خارج‌دیده، انگلیسی‌بلد، حالا به حسابِ خودم. ورق زده، نوشته‌م «مادرم گفت لابد خرج تولگی تا حالات هم میراثِ بابای هیچی‌ندارت بوده که کفنش هم سوغاتِ کربلا بود، چروکِ تنِ من هم ننه‌زاد». بعد همین آقا، همین که کتاب دستش بوده، کارش بوده، درآمده که مادرِ خودِ حضرت‌عالی؟
حواست هست آقاجان؟ یعنی خدایی ننه‌ت فلان بود؟ منتها شیک گفت، باکلاس. واسه چی؟ واسه دو خط نوشته. واسه ریخت‌ و روزمان که قصه برنمی‌داشت. هرچی. واسه این‌که ما چایی کم‌رنگ خوردیم جای ناشتایی و ناهار، می‌خورده به شکل‌مان.
آقام گفت دفعه سیّم بود از سر می‌گفتی. شمردم. فردا زنگ بزن به دقت‌پورِ اولِ جاده‌قدیم، بگو فلانی گفته کتاب‌ می‌فرستم مغازه، هزارتا مقبول چاپ کن. جلدش مقوا، کاغذش درخور. حرفِ قیمت نزن. این آخرش هم که گفتی ننه‌م چروکش واسه خاطر ما بود و فلان، خط می‌زنی. باز به غیرتِ همین یارو. تهِ این استکان‌ها آب بریز، تا صبح بوی سگ‌مُرده نگیره.
فردا نه، پس‌فرداش حروف‌چینِ دقت‌پور وسطِ بازار به آقام گفته بود این‌جور که شازده‌ت نوشته، آدم حیا می‌گیردش. خدابیامرز عیالت چی کم‌گذاشت؟ خوبیّت نداشت این حرف‌ها. حالا ما می‌شناختیم، هیچی. چهارتا غریبه، چهارتا بچه‌محل، چشم‌شان به اسمِ رو مقواست. رسوایی، کاغذی که شد حالاحالاها هست.
برگشتنی آقام درِ حیاط جُفت‌نشده گفت تف به روت.