حکمِ شِکرپنیر

وقتی توی صندلیِ سینما فرو می‌روی و جوری که حالیِ بغل‌دستی‌ات بشود یک ژستِ دو ساعته به‌خودت می‌گیری، هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده. هنوز آن هزارویک بیم​ و امیدی که همه‌شان پسوندِ «کیمیایی» دارند، پشتِ نگاهت جا خوش کرده و رهایت نمی‌کند.
حُکم، فیلمِ کیمیایی‌ست. این را توی تیتراژِ گنگستری‌اش هم نوشته. اما حسِ خوشایندِ آن ژستِ دو ساعته، تا همان‌جایی کش می‌آید که فروزنده تیر را می‌زند به فلانِ مهندس. تمام شد. باقی‌اش تحملِ حرف‌های در گلو مانده‌ی آدم‌هاست. حرفِ آدم‌های خودِ فیلم که پایش امضای کیمیایی دارد و دردِ دل‌های آدمی که باورش شده حضورِ سینما، آن هم از نوع نوآر، خودش یعنی یک اتفاقِ خوب. سانست بلوار تماشا می‌کند عینِ خیالش هم نیست که شانزده سال از دندانِ مار می‌گذرد و او همچنان تجارت و مرسدس و اعتراض و سربازهای جمعه می‌سازد.
قدیم که قندِ کلَه همه‌جا نبود، شِکرپنیر می‌خوردند. توده‌ی کوچکی از شِکر و آب و گلاب و هِل و این‌جور چیزها که شیرینی‌اش فقط آن‌قدری دوام داشت که چای‌شان را تلخ نخورند. مزه‌ی تحفه‌ای هم نداشت. حکمِ کیمیایی، حکمِ شکرپنیر داشت برای ما. زیادش هم اسهال می‌آورد.

بعدنوشت: فیلم‌های کیمیایی قرابتِ غریبی با سوختن دارند. جریانِ «سینما رگس آبادان» که یادتان هست؟ گوزن‌ها را نشان می‌داد وقتی همه‌جا بوی پارچه‌ی سوخته و گوشتِ کباب شده گرفته بود. حال و هوای حکم هم به این‌روزهای نارنجی‌مان نزدیک است. مردن آسان شده قربانت. آسان و مدرن.

نظر شما را دیگران نمی‌بینند.

چهارده − ده =