بهاریه

از بهار نوشتن کمی حوصله می​خواهد، کمی دلِ خوش. عجالتاً ته​مانده​ای دلِ خوش داریم؛ به‌​کفافِ سرکردنِ نوروز. برای بهاریه نوشتن چیزی نمی​مانَد. سنبل و شب​بویِ سفید و سبزه​ی نو دمیده، دخلی به بهار ندارد. زمستان که زورش را زد و آرام گرفت، گوشه و کنار بساط می​کنند، از هرکدام هرچه بخواهی هست. سبزه​ی سفره هم میوه‌ی باغِ کسی نیست، منّت​دارِ بهار! گندم و عدسِ خیس‌کرده است. چلّه​ی زمستان هم خیس‌کنی، جوانه می​زند. این​ بساط ضیافتِ نوروز است. دولتیِ سرِ روزگارِ نو.
دعای تحویلِ سال، هزارهزار آرزوست؛ هزارهزار تمنّا به ساحتِ حضرتِ دوست، بلکه نظری کند و این طفیلیِ نوروز، بشارتِ روزگارِ نو باشد.
پی​اش را بگیری، سفره​ی هفت​سین و آن آب و آینه و یک کفِ دست نان، سجاده​ی مناجات است. محرابِ دعاست. اقرار به تهی​دستی و عجزِ آدمی که برای آن فردای نیامده، دستش به جایی بند نیست. دست به‌دامنِ خدا شدن است، محضِ خیرِ همان روزگارِ نو.
می​شود کتابِ جنابِ حافظ را از قفسه​هایِ خاک‌گرفته بیرون کشید و بلندبلند خواند. نه مثلِ شب​های دراز و سردِ یلدا، به نیّت تفأل، فقط به‌قصدِ دعا:
سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت / بادت اندر شهریاری بر قرار و بر دوام
سالِ خرّم، فالِ نیکو، مالِ وافر، حالِ خوش / اصلِ ثابت، نسلِ باقی، تختِ عالی، بختِ رام
بهارتان خوش!

نظر شما را دیگران نمی‌بینند.

13 − 1 =