۴

وقتی سه‌ماهِ تابستان را می‌رفتید شمال اسب‌سواری… دل‌تنگیِ آمدنت برای من می‌ماند و گلدان‌های آقات که بایست آب می‌دادم. بعد هم که زنم شدی، بکارتِ نداشته‌ات را حواله دادی به همان روی زین نِشستن و اسب‌سواری‌های صبح تا غروبِ شمال.
با فکر و خیال این سال‌ها چه کنم. با نفرتم از تو و شمال و اسب. وقتی نگاهت می‌کنم که حتا بلد نیستی سوارش بشوی.

نظر شما را دیگران نمی‌بینند.

12 + سه =