۳

رنگ به رنگ… هیز و عزب ریخته دور و برت، به‌خیالت خوشیم، اسیرِ چشمِ شهلات؟
از تخم و ترکه‌ی همسایه‌ی فرحزادتان آدم هست، تا همین که حق به گردن‌تان داشته آقاش. همه امام‌زاده‌. سرکار هم صبح تا بوقِ سگ داری نجابت رنده می‌کنی کله‌ی پدرت. شل زده‌ای به روان‌مان، حالا هی سرِ بی‌صاحبِ ما را بگیر به دامنت، بگو یکی بود، یکی نبود…

نظر شما را دیگران نمی‌بینند.

سیزده − شش =