۴

کاش دیر نشده باشد میرزا. دستِ‌کم آن‌قدر دیر نشده باشد که از ما به دل‌ بگیری. عرض کنم بساطِ زندگیِ ما، برای خودِ مایی که آکتورش بودیم و سرمان دعوا بود، چیز دندانگیری نداشت؛ نَقلش که دیگر حرمتِ خاکِ‌شیر دارد برای ملت. تنوعِ زندگیت که برفِ نورسیده باشد و هیجانش کلاغ، یعنی بد اوضاعی شده رفیق. سرت سلامت که آمده‌ای احوال‌پرس.
نگفته‌هایمان زیاد نیست. حال‌مان هم که پیداست.
– این خزعبلاتِ خوانده و نخوانده را زده‌ایم تنگِ هم به هیبتِ کتاب، بلکه برات بگیرد برای روی پیشخانِ کتاب‌فروشی. دنبالِ آدمیم. ویراست و طرح و نقش و ثبتش تمام شده، مانده مابقی. اسمش را هم گذاشته‌ایم «چرک‌تاب» که به شمایل‌مان بیاید.
– ایوانِ «بلاگر» آفتاب‌گیر نبود، رخت‌مان دو نَم می‌ماند. آتیه‌ی نه‌خیلی دور، از این‌جا اثاث می‌بریم، شاید حال‌مان خوش شود به حیاطِ خانه‌ی نو. اگر عمری بود.
باقی وفا‌.

نظر شما را دیگران نمی‌بینند.

دوازده − سه =