۹۴

کمترِ چرخاندنِ چرخِ صندلی، زور به دستِ پیرِ عیالِ نجف مانده بود. از بالای پله‌های ایوان سرَک کشید روی سینیِ خرمای دستِ شهلا، گفت می‌ریختی تو دیس مادر. چیه تو پلاستیک! نعشِ نجف از شبِ قبلش گوشه‌ی مستراحِ متروک و بی‌چراغِ حیاط بود. هواکش را زده بودند بوی آقاشان نماند.
چادرِ کرپِ دو-شینِ شهلا، گره خورده بود به میله‌های نوک‌تیزِ در، نشانِ خانه‌ی مُرده. موشک‌بارانِ صدام سرش می‌کرد، می‌رفت زیرزمینِ مسجد علوی. بعدِ جنگ خودش مانتویی شده بود، چادرش بیرقِ عزای نجف. پیرهنِ گیپورِ مشکیِ بلند با آستینِ بی‌آستر پوشیده بود و موهای مِش‌کرده‌ی چربش تورِ سیاهِ فرنگی داشت و دستش النگوی پَهنِ بدلی.
پیش‌نمازِ مسجدِ بازار لای فاتحه آمده بود عقبِ قالیِ وقفی. هادی‌ گفته بود گه خورد قالیِ دوازده‌متریِ نو را داد به مسجد. این‌ها مالِ شهلاست. گفت خدابیامرز یک‌سال‌ونیم پوشک بود. شما وسطِ مغرب و عشا آمدی عوضش کردی یا این شهلا؟ خودش می‌داد. «حاجیِ» اعلامیه‌‌ش گنده‌ست، سهمِ اولادیِ ما اداست. پاکتِ وصیت را داد، گفت نصیبِ میّت از دنیا، دوتا حمد و قل‌هواللـه‌ست پا قبر. کی آقایی یادش باشه بعدِ شربت و تیتاپ! حواله قالی ورنمی‌داره. شما صدات منبریه وصیتش را بخوان، خاطرجمع بخوابی، فردا همین که داریم از زیر پامان نکِشی واسه مسجد. سهم‌الارثِ شهلا شیشَکیه؟
نجف پشتِ فاکتورِ کولر، زیرِ اِناللـه نوشته بود «سلامتی بدوارث».

نظر شما را دیگران نمی‌بینند.

دوازده + 10 =