لای درزِ سنگفرشِ باغچهی بیباغبانِ حیاط، گُل درآمده. فراموشم نکن! عیالم میگفت اسمِ این گُلهست. قصه هم دارد، پشتِ اسمِ غمگینش.
مردابِ گاوشور، شرف داشت به گلدان و باغچهی پُرِ فراموشم نکن، وقتی فراموشت نکردهام هنوز. حیاطِ شما گل نداده اولِ بهار؟ «برگرد سرِ زندگیت» مثلاً…
بیشما، هیچوقتِ سال، مسمّا به عید نیست؛ به بهار… شاید. جانِ خسته مستحقِ شماست، نه سبزه و سمنو. رختِ نو ارزانیِ درخت. عیدیِ ما تو باش. از درخت کمتریم؟
آشتی کنی و بیایی… این سفره و بهار و همین سیب و سیر و آینه و آب، پاگشا…
بهارتان به دل
دلتان باغِ نارنگی
مرا…
کیفیتِ چشمِ تو کافیست…
ریاضتکِش…
به بادامی بسازد
(منسوب به باباطاهر)
ما فقه را پشتِ درِ حیاطِ شما خواندیم، اصول را زیرِ پنجرهی عمارت. رسالهی این فقیه، از مشقِ سرِپا اینچنین شرمِ شریعت شد. اگر بیایی… اقتدا رواست. بی سجاده و مُهر و مکبّر. امامِ جمعه و شنبه تو باش. همهچیزِ روزگارمان به امامتِ شما.
یک چیزی هم هست که دکترها اسمش را گذاشتهاند اضمحلال مغز. یعنی مندرس شدنِ تدریجیِ مغزِ آدمیزاد. یعنی پیری.
[باقیاش حذف شد، بهخاطرِ چشمهای یکی. ببخشید.]
عزیز خدابیامرز ـ عزیزِ مادرِ مادرم و عنایت داییم نه؛ عزیزِ پایینِ سیمتری ـ خیلی که هوای یکی قلنبه میشد توی سرش، میگفت «تخمسگ». از عیالش که حرف میزد، تخمسگ از دهنش نمیافتاد. جوری هم میگفت که آدم دلش میخواست تخمسگش باشد.
زنش رفته بود. بی کاغذ و طلاق. خودش هم با سیلِ شصتوششِ تجریش رفت. با پیرهنشلوار زد به آبِ پُرزورِ گِلی، عقبِ پسرِ عباس که قایق داده بود به آب و خودش شده بود ناخداش. پسرِ عباس پیدا نشد. خاکش، شد دلِ مادرش. هنوز هم هست. ولی عزیز را پایینِ مقصودبیک از آب گرفتند. میخندید.
بعدِ آنروزِ مرداد، فقط خندید. وسطِ سرش عینِ حلبِ روغننباتی مچاله شده بود. عکس و فیلمش هم گفت عافیت ندارد. عاشقِ رادیو شد. گردو میفروخت. باباش باغ داشت طرفِ تویسرکان. سهمالارثِ عزیز، شده بود سهتا وانت گردو و خرجِ مریضخانگی که اخویش داد. از آب که درآمد، نه خط نوشت، نه سوسن خواند، نه به کسی بد گفت، نه منتظرِ عیالِ تخمسگش ماند. سیگار کشید که نمیکشید. ازش یک خانه ماند پایینِ سیمتری، با دوتا وانت گردو. دیروز عیالش را جلوی یکتا دیدم، با پسرش. صداش میزد عزیز.
سما نمیکنیم. سر منگِ دواست و تابِ تن از آشوبِ جوشانده؛ پیاله دَمکردهی ختمی؛ گلو مُمسک به یک نفَس. آتشچرخان هم اگر چرخاندیم، برای داغیِ خشت بود، بگذاریم زیرِ زخمِ بوتهکردهی ماتحت، نه کباب. مجبوریم به این تدارکِ موجباتِ بقا… عهدِ وفا برگشته. وعدهی باقی، بهرایِ شورا: «ماهیانهی حیاطِ اجارهای به ربحِ مقرر و رفعِ کدورت از خاطرِ موجر». به وفا حکم کردهاند بعدِ هزارسال. انگشت زدهایم.
شما آشفته نمانی! شرحِ احوالِ ما، نه منفعتی بهحالِ غیر دارد، نه مرحمتی بهحالِ موجر. همحکایتِ خیّامیم که مِی میخورْد و شعر مینوشت: دنیا به فلانم؛ اما نبود…
حدیثِ بوسه رها کن
…
دریغْ نامِ تو باشد که بر زبانی رفت…
(اوحدی)


