بهاریه

دل‌باخته را خوفِ وفای زمستان نیست.
تقریرِ بدخطِ تقدیرِ ما اگر هنوز بر روالِ هجران است، زمستان کم دل‌بری نداشت که گِله کنیم.
یا مقلبَ القلوب، حالِ خوب را نصیب کن. سختی و بلا و آفت از زمین و آسمان و مُلک و مملکت به دور دار. جانِ خسته را امید باش. این گذارِ عمر را بهار کن.

بهارتان مدام

۹۷

بیا تجارت‌خانه بزنیم. منفعتش نصف به نصف.
تو تا حجره نیا. بشین همین‌جا لبِ تخت، پاهای سفیدت را شلخته تاب بده، ساعت بخوان. آن‌قدری که رسیدم و چایِ ناشتا تمام شد، نمره‌ی حجره را بگیر، به شاگردم بگو «خانومشان».
از سرِ چارسو که داد بزند خانووومتان، خانمی که شما باشی، من تمامِ تیمچه را تاراج می‌کنم.

۹۶

بیا کاغذ بنویسیم به شورای شهر، قانون کنند هر دکانِ ساک و چمدانی دکّه‌ی دوا هم وا کند لای بساط. کیسه‌ی جادار و چرخ و دسته‌ی مرغوب مالِ تو، قطره‌ی چشم و دوای دل‌آشوب مالِ من.
تو برو. حالِ من مالِ هواست. دکتر شدی بیا. بیا سفره را تو بچین. بیا مرا خوب کن.

بهاریه

گوشه‌ی اتاقِ بچگیِ ما، پشتِ تورفتگیِ دیوار، یک کپه‌ی رخت‌خواب بود، صاف و چارگوش و بلند. بلندتر از قدِ بچگی. تدارکِ مهمانی که نیامد.
اسفندِ آن سالی که عینول، پرسانِ عیالش درِ خانه‌ها را زد و شب رد شده بود که رسید به خانه‌ی ما و ماند، چادر از سرِ پیچه افتاد و نویی از روبالشی‌های سبز و آبیِ سوغاتِ مکه و گل‌دوزیِ بنفشه‌هاش ریخت وسطِ اتاق و همه‌ی امیدِ ما شد کشک. به‌خاطرِ عیالِ عینول.
آن خمیده‌ی قد بلندِ خواب‌آلود که باید از زیر پیچه‌ی رخت‌خواب درمی‌آمد و هم نوارِ الهه‌ی آقام را می‌چسباند و می‌گذاشت زیر متکّاش، هم دوچرخه‌ی انباری را قواره‌ی من می‌کرد، هم ریاضی‌های تا تهِ کتاب را می‌نوشت، هم مادرِ اسلامبولچی را کتک می‌زد، غیرِ بالش، سه‌تا تشکِ تاشده بود و سه‌تا پتو با ملافه‌ی سفید و پلنگِ زشت.
عینول ماند تا سبزه‌ی دمِ عید. بعد رفت و اتاقِ خالی ماند. سه‌شنبه‌ی آخرِ سال بود. بی ترقه و بوته و بچگی. دو روز کشید تا به طناب، آب از تنِ پلنگ رفت و مادرم قابِ ملافه گرفت. سوارِ هم کرد گوشه‌ی اتاق، چادر کشید، شد صاف و چارگوش و بلند. بلاهتِ خودخواسته بی‌آبرویی نیست، تا بدانی کسی نمی‌داند. بوقِ باهار که خورد و عقربه پرید، باز توی اتاقِ بچگی سر گرفتیم به کناره‌ی آن توده‌ی مرتب… که عیدت مبارک. زودتر بیا.

۹۵

دل‌خوش به عاقبتِ فال، دستم به دامنِ تو بود و ندیده می‌دانستی هیچ‌کدامِ آن خط‌های بی‌تابِ کفِ دستم به تو نمی‌رسد. حتا اگر خدا ستاره کشیده بود.

۹۴

کمترِ چرخاندنِ چرخِ صندلی، زور به دستِ پیرِ عیالِ نجف مانده بود. از بالای پله‌های ایوان سرَک کشید روی سینیِ خرمای دستِ شهلا، گفت می‌ریختی تو دیس مادر. چیه تو پلاستیک! نعشِ نجف از شبِ قبلش گوشه‌ی مستراحِ متروک و بی‌چراغِ حیاط بود. هواکش را زده بودند بوی آقاشان نماند.
چادرِ کرپِ دو-شینِ شهلا، گره خورده بود به میله‌های نوک‌تیزِ در، نشانِ خانه‌ی مُرده. موشک‌بارانِ صدام سرش می‌کرد، می‌رفت زیرزمینِ مسجد علوی. بعدِ جنگ خودش مانتویی شده بود، چادرش بیرقِ عزای نجف. پیرهنِ گیپورِ مشکیِ بلند با آستینِ بی‌آستر پوشیده بود و موهای مِش‌کرده‌ی چربش تورِ سیاهِ فرنگی داشت و دستش النگوی پَهنِ بدلی.
پیش‌نمازِ مسجدِ بازار لای فاتحه آمده بود عقبِ قالیِ وقفی. هادی‌ گفته بود گه خورد قالیِ دوازده‌متریِ نو را داد به مسجد. این‌ها مالِ شهلاست. گفت خدابیامرز یک‌سال‌ونیم پوشک بود. شما وسطِ مغرب و عشا آمدی عوضش کردی یا این شهلا؟ خودش می‌داد. «حاجیِ» اعلامیه‌‌ش گنده‌ست، سهمِ اولادیِ ما اداست. پاکتِ وصیت را داد، گفت نصیبِ میّت از دنیا، دوتا حمد و قل‌هواللـه‌ست پا قبر. کی آقایی یادش باشه بعدِ شربت و تیتاپ! حواله قالی ورنمی‌داره. شما صدات منبریه وصیتش را بخوان، خاطرجمع بخوابی، فردا همین که داریم از زیر پامان نکِشی واسه مسجد. سهم‌الارثِ شهلا شیشَکیه؟
نجف پشتِ فاکتورِ کولر، زیرِ اِناللـه نوشته بود «سلامتی بدوارث».

بهاریه

باز روزگارمان کش‌آمده‌ تا سنّتِ سفره‌های شکلِ هم؛ بوی تاید و ریکا؛ سبزه‌های زورکی. کش‌آمده تا تفرعنِ بهار.
«بهار حضورِ توست. بودنِ توست.» تو به‌علاوه‌ی گوجه‌سبزها.



* مارگوت بیکل / برگردانِ احمد شاملو و محمد زرین‌بال

۹۳

رنگِ آبیِ آسمانِ روز، اندازه‌ی تهِ میخ.
لای درزِ سنگ‌فرشِ باغچه‌ی بی‌باغبانِ حیاط، گل درآمده. فراموشم نکن! عیالم می‌گفت اسمِ این گله‌ست، قصه هم دارد پشتِ اسمِ غمگینش.
مردابِ گاوشور، شرف داشت به گلدان و باغچه‌‌ی پُرِ فراموشم نکن، وقتی فراموشت نکرده‌ام هنوز. حیاطِ شما گل نداده اولِ بهار؟ «برگرد سرِ زندگیت» مثلاً…

بهاریه

بی‌شما، هیچ‌وقتِ سال، مسمّا به عید نیست؛ به بهار… شاید. جانِ خسته مستحقِ شماست، نه سبزه و سمنو. رختِ نو ارزانیِ درخت. عیدیِ ما تو باش. از درخت کمتریم؟‌
آشتی کنی و بیایی… این سفره‌ و بهار و همین سیب و سیر و آینه و آب، پاگشا…

بهارتان به دل
دلتان باغِ نارنگی

۱۳

مرا کیفیتِ چشمِ تو کافی‌ست
ریاضت‌کِش…
به بادامی بسازد

(منسوب به باباطاهر)